علیرضا رضائی

*از اوج آسمان به پوچی و از پوچی تا اوج آسمان*

در زندگی دچار تجربیات بسیار متفاوتی شدم که تا این سن بسیار درس‌های بزرگی به من دادند از زندگی در شهرهای مختلف و برخورد با انواع افراد بافرهنگ‌های گوناگون تا داشتن انواع کسب‌وکارهای موفق و تجربیات متنوع و خواندن کتاب‌های زیادی درزمینه های موفقیت، کسب‌وکار و پیشرفت فردی و علوم روز دنیا و …

همچنین کسب مدارج علمی و تحصیلی و شرکت در سمینارها و دوره‌های اساتید بزرگ و عزیز داخلی و بین‌المللی و گرفتن درس‌های بسیاری از این عزیزان هم جز کوچکی از زندگی پرتلاطم من است که جا داره از تک‌تک این بزرگواران کمال تشکر رو بجا بیارم.

 

*تولد یک آسمانی دیگر

داستان تغییر من برمی گرده به خیلی سال‌ها پیش در زمان و دوره‌ای از کودکی آن زمان که انسان بدون اینکه توجه کنه که دیگران درباره‌اش چی میگن یا مقایسه‌ها و یا توجه به مشکلات و… یک فرد آزادِ و واقعاً زندگی میکنه و منم مانند بقیه بچه‌ها در سن کم فردی شاد، فعال و پرجنب‌وجوش و بسیار فعال بودم که اگر کسی باهام کاری نداشت کفش هام رو می‌پوشیدم و پیاده به سفر دور دنیا و کشف چیزهای جدید می‌رفتم.

 

 *سقوط در قعر زمین

این روال مدت زیادی طول نکشید و به خاطر نوع تربیت‌ها و شکل‌گیری الگوهای رفتاری غلط و تحقیرها و القاهایی که کم‌کم با بالا رفتن سن از سمت اطرافیان و دوستان سمتم سرازیر شد کاملاً به یک فرد تنها و خونه نشین تبدیل شدم همه این مسائل دست‌به‌دست هم دادند و مثل یک بختک تمام وجود من رو طی چند سال گرفتند که هیچ‌گاه در هیچ کجا احساس تعلق نمی‌کردم یا با جمع‌هایی که انتخاب می‌کردم تطابق نداشتم  من تبدیل شدم به همان فردی که همیشه از کارهای گروهی مدرسه فراری بود، کسی که از مهمانی‌های پرسروصدا و جمع‌های شلوغ متنفر بود و البته که تمام عمر برچسب «عجیب‌وغریب» و «منزوی» را با خودم حمل کرده‌ام مدت‌ها در خونه منزوی بدون هیچ دوستی بودم و حتی در پروسه‌ای از زمان به دلیل مشکلات مالی بدون اینکه کسی در جریان باشه چندین جا برای کار به‌عنوان کارگر رفتم و همه کاری انجام دادم، ظرف می‌شستم طی می‌زدم و … اما در کارگری هم آن‌قدر اعتمادبه‌نفسم پایین بود آن‌قدر احساس بی‌ارزشی می‌کردم که حتی من رو اندازه یک کارگر هم نتوانستند تحمل کنن و بابی احترامی کامل و انواع تحقیرها من رو اخراج کردند.

علیرضا رضائی

*فرورفتن در تاریکی مطلق

دیگِ کم آورده بودم و به پوچی مطلق رسیده بودم و همه‌چیز برام بی‌معنی و بی‌تفاوت بود و دچار مرگ تدریجی شده بودم و چندین سال از زندگی‌ام بی‌هدف بدون انگیزه و بدون هیچ آرزویی گذشت تا جایی که دیگِ خسته و پریشان شده بودم حتی زمانی که دوران بچگی‌ام را یادآوری می‌کردم ناخودآگاه بلورهای اشک روی صورتم سرازیر می‌شد و با حس خیس شدن گونم یک ندای درونی به من می‌گفت که دیگِ بس نیست؟ با صدایی بغض‌آلود گفتم بسته من خسته‌ام، خسته؛ اما گفتن تنها کافی نبود.

 

 

*تشعشع امیدی دوباره

این جمله مدت‌ها من رو از درون صدا می‌کرد و آن بغض همیشه انگار داشت خفم می‌کرد تا طی اتفاقاتی روزی به این فکر کردم که واقعاً دارم چیکار می‌کنم من همینم که هستم یا باید تسلیم بشم و تا آخر عمرم به سمت پوچی مطلق حرکت کنم یا زندگی جدیدی رو شروع کنم و تا زمانی که هستم از همین‌که هستم و این زندگی لذت ببرم و به خاطر اتفاقات عجیبی که برام در آن برهه از زمان افتاد که مانند تشعشع کورسوی نوری در تاریکی بود تصمیم خودم رو یک‌بار برای همیشه گرفتم و با همه وجودم قسم خوردم زندگی بسازم که دیگِ هیچ‌وقت با تحقیر هیچ‌کس و هیچ‌چیز و با هر اتفاق و شرایط و مشکلی به این وضعیت برنگردم.

 

*آغاز دور جدیدی از زندگی

همین‌که واقعاً از ته قلب و وجودم تصمیم گرفتم انگار یک نفر صدای من رو شنیده بود وزندگی‌ام دچار تغییراتی شد که برای خودمم حتی قابل‌قبول نبود کم‌کم با مسائلی آشنا شدم که خیلی فراتر از سن و درک یک نفر توی این سن بود، کم‌کم موقعیت‌های عالی خودشون رو نشون می‌دادند و با افراد خیلی خاص و عالی آشنا شدم و دوستانی پیدا کردم که تو خواب هم‌فکر نمی‌کردم روزی بتونم بین چنین افرادی یا چنین جمع‌هایی قرار بگیرم.

کم‌کم آن‌قدر توجه افراد بهتون جلب میشه که هر کدوم با هر عقیده و نگرشی گامی در جهت رشد و بهتر شدن شما برمی دارن حتی اون افرادی که در ظاهر با شما بد هستند و در نظر شما یا دیگران منفی به‌حساب میان و بین همه افراد چنان محبوب میشید که در نبود تون همه احساس دل‌تنگی می‌کنند و مانند یک سکوی پرتاب سفینه آن قدر از تمام جنبه‌های زندگی به سمت بالا حرکت کردم که از درک خودمم هم خارج بود.

 

*دو رازی که کشف کردم در حکم تاج‌وتخت خوشبختی

چیزی که در این سال‌ها بعدازاین همه اتفاقات مختلف کشف کردم این بود که در زندگی با هر ظاهری با هر میزان سرمایه‌ای با هر عقیده‌ای با هر مدل خانواده و پدر و مادر و مشکلی باید شادبود و به زندگی اعتماد کرد و با امید ادامه داد و هر آنچه را به دست آوردی باید با دیگران تقسیم کنی و ببخشی تا زندگی آن‌ها هم آگاهانه بشه و طعم لذت در زندگی رو بچشن و گیر تله‌ها نیفتن تا سال‌های زیادی از عمر و هدیه زیبارو بیهوده از دست ندهند. برای همین به فکر افتادم که خودم این مسائل رو آموزش بدم و دیگران هم به‌طور مستقیم از این‌ها استفاده کنن و هرروز بهتر از قبل رشد کنن و به پیشرفت‌های بالایی برسن و به تک‌تک آن‌ها به‌عنوان دوست قهرمانم افتخار کنم.

 

_ علیرضارضائی

*کارشناس ارشد عمران– زلزله

*عضو انجمن نخبگان

*عضو سازمان نظام‌مهندسی

*سرمایه‌گذار و تریدر حرفه‌ای درزمینهٔ بازارهای مالی داخلی و بین‌المللی (بورس، ارز، طلا)

*مشاور درزمینهٔ املاک و مستغلات

*ایده پرداز

*نویسنده

*مشاور عالی درزمینهٔ پیشرفت و موفقیت فردی در تمامی زمینه‌های زندگی

*مشاور کسب‌وکارهای مجازی و شبکه‌های اجتماعی و بازاریابی الکترونیک و فروش

 

با سپاس علیرضا رضائی

((مدیریت مرکز آموزشی تحقیقاتی علیرضا رضائی))