دانش سیاست و روابط بین الملل
وقتی «قدرت عشق» بر «عشق به قدرت» غلبه کند، دنیا طعم صلح را می چشد.
وضعیت دانش علوم سیاسی در ایران امروز

مصاحبه ثمینا رستگاری با دکتر فیرحی به نقل از روزنامه اعتماد
-براي تصوير کردن وضعيت علم سياست در ايران شايد بهتر است با اين
پرسش آغاز کنيم که علوم سياسي در ايران به عنوان يک علم ضروري و کارآمد
تدريس مي شود يا علمي غربي که براي نقد غرب بايد به آن مجهز بود؟
علوم سياسي يک ويژگي دارد که اگر بتوانيم آن را خوب تحليل کنيم مي توانيم به پاسخ اين سوال نيز بپردازيم و آن ويژگي اين است که علم سياست بخشي از علوم انساني است و خود علوم انساني در ايران دچار مشکلات متعددي است. علت آن هم اين است که در ايران هنوز به علوم انساني به مثابه يک علم توجهي نمي شود هر چند به تناسب تاسيس دانشگاه ها در ايران و به تناسب رشته هايي که در غرب تاسيس شده بود همه دانشگاه ها سعي کردند که آن رشته ها را در ايران نيز تاسيس کنند. بخشي از اين رشته ها نيز علوم انساني است.
تولد علوم انساني در دانشگاه هاي ما تولد طبيعي نبوده است. به اين معنا که احساس نيازي از درون جامعه موجب تولد آنها نشده است. ولي چون دانشگاه ها پديده يي بوده که در جهان سوم از جمله ايران پيدا شده است تمام الگوهايي هم که در آن بوده به اين کشورها وارد شده از جمله علوم انساني آن نيز وارد شده است.
اين مساله باعث شده است که بي آنکه نياز ضروري به علوم انساني باشد، رشته هاي علوم انساني تدريس شود و متخصصان آن هم از دانشگاه ها فارغ التحصيل شوند اما هنوز نتوانسته است نيازي را از جامعه حل و نقش قابل توجهي را ايفا کند و به عنوان علم بروز پيدا کند. مشکل ديگر علوم سياسي اين است که در ايران همواره خصلتي سنتي داشته است. علوم سياسي به شدت به سمت نقد قدرت و وضع موجود ميل مي کند و از اين حيث هم مخالفاني براي علوم سياسي به وجود مي آيد.
اما در بين رشته هاي علوم انساني، علوم سياسي از خيلي پيشتر در ايران تاسيس شده است مثلاً مدرسه عالي علوم سياسي مدت ها قبل از دانشگاه تهران بنيان نهاده شده و هدف از تاسيس اين مدرسه تربيت نيروهايي براي وزارت خارجه و وزارت کشور بود. لذا مي توان نتيجه گرفت که گويي همواره نياز مبهمي به علوم سياسي بوده است و اين نياز مبهم از آن زمان تا به امروز موجب بقاي اين رشته هم شده است. اين طور نبوده که اين رشته در عين بي نيازي مطلق به آن ادامه حيات داده باشد اما در عين حال فارغ التحصيلان اين رشته به همان دليل که ذکر کردم همواره مغضوب دولت ما نيز بوده اند به گونه يي که اين افراد را هيچ وقت به استخدام آموزش و پرورش درنمي آوردند چرا که معتقد بودند ذهن دانش آموزان را نقاد بار مي آورند. الان هم کم و بيش چنين رويکردي در حال احيا شدن است.
-اگر بحث خود را بر شيوه تدريس اين رشته متمرکز کنيم، لازم است روشن شود که در ذهن مدرسان اين رشته، علوم سياسي از جايگاهي برخوردار است؟ آيا علمي است جهانشمول يا در هر کشوري متد تدريس علوم سياسي و محتواي دروس آن بايد متفاوت باشد؟
علوم سياسي مثل همه علوم، يک ويژگي خاص دارد. در اينکه علم سياست يک علم است و داراي ادبيات جهاني، ترديدي وجود ندارد. ولي علومي که به حوزه عمل مي رسند وجه بومي آنها تقويت مي شود. اين مساله از ابتدا در دانش سياسي قابل رديابي است يعني از زمان ارسطو. وقتي از دانش سياسي يا حکمت سياسي صحبت مي شد، آن را به دو شاخه تقسيم مي کردند؛ يک شاخه فراگير و نظري و ديگري حوزه عمل و مربوط به جامعه يي خاص. اين بحث از آن زمان وجود داشته است. در جهان اسلام فارابي نيز اين تقسيم بندي را حفظ کرد. يعني کوشيد وقتي از علم سياست يا علم مدني سخن مي گويد آن را به دو بخش مذکور تقسيم کند يعني فلسفه مدني و فقه مدني. به اين ترتيب از ابتدا در حوزه دانش سياسي ما اين تمايز را داشته ايم. اين تمايز تا به امروز نيز وجود دارد، يعني در علوم سياسي در هر کجا که بنگريد متوجه خواهيد شد برخي از دروس، دروس تئوريک و عام است و برخي ديگر دروس منطقه يي. تمام کشورهاي دنيا اين مساله را رعايت مي کنند مثلاً در کشورهاي امريکايي فدراليسم را بيشتر تقويت مي کنند، سيستم انتخاباتي خود را وارد مباحث دانشگاهي مي کنند، بحث هاي عمومي و تئوريک نيز در کنار اين دروس منطقه يي قرار مي گيرد.
-مشکلي که در پاسخ به سوال اول به آن اشاره کرديد، مربوط به بخش نظري علم سياسي در ايران است يا بخش عملي؟ آيا اساساً تفکيک علم سياست در عالم نظر و عمل در اين رشته صورت گرفته است؟
تاکنون صورت نگرفته است. واحدهاي منطقه يي و بومي در اين رشته وجود دارد. شايد هم خيلي هم نتوانسته رابطه اش را با تئوري هاي علم سياست برقرار کند. مباحثي هم وجود دارند که مباحث تئوريک هستند و خيلي نتوانسته اند در حوزه عمل جاري شوند به همين دليل احساس مي شود که بحث ها حالت دوگانگي خودش را حفظ کرده است. مثلاً ما تاريخ ايران را مطالعه مي کنيم بي آنکه ارتباط آن با خيلي از تئوري ها را بدانيم. تئوري را نيز مي خوانيم بدون آنکه بتوانيم آنها را با واقعيت هاي تاريخي جامعه مان پيوند بزنيم.
در واقع ما وقتي مي توانيم انتظار داشته باشيم که علم سياست ما بتواند کارايي داشته باشد که بين فرهنگ سياسي، ادبيات بومي و تئوري هايي که مي خوانيم ارتباطي برقرار شود و اين اتفاق هنوز هم رخ نداده است يعني بعد از صد سال که از تاسيس مدرسه علوم سياسي گذشته هنوز چنين اتفاقي نيفتاده است. در آن دوره هاي اوليه خيلي بر تئوري هاي جهانشمول به خصوص تئوري هاي اروپايي تاکيد و تکيه نمي شد و کاملاً از روندهاي داخلي جامعه غفلت کردند.
اما به تدريج در سال هاي 1320 به بعد جرياني در ايران ظهور کرد و آن جريان شروع بدبيني به تئوري هاي غربي بود. از اين منظر غرب و علوم غربي از سوي روشنفکران جامعه به شدت مورد حمله قرار گرفت و آن بخش هاي تئوريک خيلي مورد توجه قرار نگرفتند و از همين زمان گرايشي به منظور بيشتر سنتي کردن دروس علوم انساني و علوم سياسي به وجود آمد. بدبيني نسبت به علوم غربي در آن تاريخ به وجود آمد و هنوز هم وجود دارد.
-در حال حاضر در رشته علوم سياسي واحدهاي متعددي مربوط به انديشه سياسي در اسلام تدريس مي شود. آيا اراده يي براي ايجاد ارتباط ميان اين دروس با واحدهاي مربوط به علوم غربي از طرف استادان وجود دارد يا فاصله زياد اين دو به رسميت شناخته شده است؟
علوم سياسي ما فعلاً يک علم چندپاره است؛ بخش هايي از مباحث اسلامي، بخش هايي از تئوري هاي غربي و بخش هايي از تاريخ خوانده مي شود. مباحثي از روابط بين الملل نيز مطالعه مي شود. در حالي که ارتباط خاصي ميان آنها وجود ندارد.
علت آن نيز اين است که ما از لحاظ تاريخي در چنين وضعيتي قرار گرفتيم يعني فارغ التحصيلان ما که از غرب مي آيند از علوم مذهبي و سنتي چندان آگاهي ندارند و با تاريخ ما ارتباطي ندارند. کساني هم که با مفاهيم سنتي ما آشنا هستند با تئوري هاي جديد ارتباطي ندارند. ايجاد پل ميان اين دو حوزه به تازگي رخ داده و کساني پيدا شده اند که با مفاهيم هر دو حوزه آشنايي نسبي دارند و حال اين بحث مطرح مي شود که آيا اساساً اين دو حوزه به لحاظ مفهومي قابل جمع هستند يا خير؟
در حالي که در چندين سال گذشته هم سياست، مدت ها از دروس سنتي دور بوده است. تنها يکي دو واحد درباره انديشه هاي اسلامي و چند واحد هم درباره تاريخ وجود داشت. بيشتر بحث هاي غربي تدريس مي شد. در حال حاضر نيز که يکسري دروس داخلي و منطقه يي در واحدهاي درسي گنجانده شده بيشتر توسط کساني تدريس مي شود که خيلي با تئوري هاي غربي آشنايي نداشتند و به اين ترتيب دانشجو آموخته هايي از درس هاي سنتي کسب مي کند و يکسري
معلوماتي هم از مباحث غربي به دست مي آورد بدون آنکه خودش و حتي استادانش بتوانند آنها را سنتز کنند. و طبيعي است وقتي هم که فارغ التحصيل مي شود ايده واحدي در ذهنش وجود نداشته باشد البته در همه علوم انساني اين مشکل وجود دارد اما در علوم سياسي بيشتر است.
-برقراري پل ميان انديشه هاي غربي و انديشه هاي بومي را در چه معنايي به کار مي بريد؟ آيا برقراري پل يعني پيدا کردن آنچه در غرب وجود دارد و ما هم در سنت مان داشته ايم؟ يا اينکه يافتن شباهت هايي است که ميان انديشه غربي و انديشه سنتي ما وجود داشته است؟
منظور پيدا کردن اشتراکات و تفاوت ها است. کسي که مدرس دروس سنتي است اگر با بحث هاي غربي آشنا باشد، مي تواند بفهمد که آنها چه مي گويند و بين سخن آنها و سنت ما چه اشتراکات و چه تفاوت هايي وجود دارد.
يا فرض کنيد دانش آموخته يک دانشگاه غربي وقتي وارد اجتماع مي شود حداقل از اين تئوري ها مي تواند براي فهم جامعه خودش استفاده کند چرا که علوم وقتي مي توانند کارآمد باشند که ادبيات علمي با سنت زندگي تضادي نداشته باشد.
مثلاً با مطالعه ادبيات غعلميف چپ متوجه مي شويم که بسياري از جامعه شناسان ما خيلي از طبقات اجتماعي صحبت مي کنند ولي وقتي به جامعه نگاه مي کنيم با اين پرسش مواجهيم که آيا اساساً چيزي به اسم طبقه وجود دارد يا خير؟ گاهي حتي ممکن است به توهم چيزي به نام طبقه توليد کنند که اصلاً وجود ندارد.
بعضي وقت ها نيز نيروهاي سنتي به توهم با بخش هايي از تئوري هاي غرب مخالفت مي کنند تنها به اين دليل که غربي است. در حال حاضر يک جريان بزرگ سنت گرايي در جامعه ما وجود دارد که اعتقاد دارند هرگونه آموزش غربي انسان ها را از هويت اجتماعي- سياسي و ملي شان خالي مي کند. بنابراين به هر طريقي شده بايد جلوي اين علوم را بگيرند و اسلامي سازي کردن نيز به همين دليل است.
به هر حال چنين گرايشي وجود دارد و اگر نيروهاي پل سازي به وجود آيند که بتوانند اين مسائل را حل کنند، شايد آينده بهتر از امروز باشد. اما واقعيت اين است که اکنون چنين نيروهايي وجود ندارند و اساساً اين نيروها در کجا بايد آموزش ببينند.
جريان هايي که الان در حال قوت گرفتن هستند ميل به برقراري ارتباط ندارند، ميل به تفکيک اين دو حوزه از يکدگير دارند.
عده يي مفاهيم غربي را کنار مي گذارند و عده يي ديگر مفاهيم سنتي را و جامعه هم نمي داند با کدام يک از آن دو بايد خودش را اداره کند.
دانشجويان هم خيلي درک درستي از اين موضوع ندارند. آنها توانايي نشر ندارند. آنها نيز يا سنتي مي شوند يا غربي اما يک دانش بومي مبتني بر فرهنگ جديد سياسي تا به حال شکل نگرفته است.
- نداشتن استقلال استادان علوم سياسي و به طور کلي دانشگاه هاي ما از قدرت چه تاثيري بر نوع تدريس آنها گذاشته است؟
هيچ جامعه يي نيست که استادان آن کاملاً از قدرت مستقل باشند. هميشه ميان اين دو گروه رابطه يي بوده است اما آنچه اهميت دارد اينکه دانشي اگر کارآمد باشد نهايتاً راهي براي استقلال خودش پيدا مي کند.
اگر فردي تئوري خاصي داشته باشد که آن تئوري به صورت عقلاني بتواند بخش هايي از جامعه را تامين کند حتي اگر قدرت رسمي نيز به آن تمايل پيدا نکند ديگران به آن تمايل پيدا خواهند کرد و سرانجام قدرت رسمي را مجبور مي کند که کم و بيش به آن تن دهد.
اين اتفاق هم در دنيا و هم در ايران رخ داده است. فرض کنيد در طول تاريخ معاصر تهديدهاي بسياري براي مجلس به وجود آمده اما اين نهاد همواره توانسته است حضور خودش را حفظ کند. علمي هم اگر بتواند تئوري هاي مناسبي را توليد کند بقاي خودش را تضمين کرده است. هر چند بايد به اين نکته اشاره کرد که يک دور نيز وجود دارد به اين معنا که مشکل اصلي در قدرت سياسي نيست بلکه در فرهنگ جامعه است چراکه قدرت سياسي هم محصول همين فرهنگ است.
آنچه مهم است آن است که چگونه مي شود علمي را به گونه يي توضيح داد که تئوري هايش تحليل هاي قانع کننده يي درباره جامعه خودش داشته باشد و ما اينها را نداريم.
يعني نيروهاي فارغ التحصيل ما از مفاهيم فرهنگي ما دورند و احساس مي کنيد جزيره هايي در ايران هستند که نه تنها از لحاظ تئوريک با ديگران ارتباط ندارند، حتي از لحاظ فرهنگي هم ارتباطي با بقيه ندارند مثلاً يک عضو هيات علمي علوم سياسي با ديگران رابطه چنداني ندارد. بيشتر مراودات او با غرب است و فرهنگ خانواده اش نيز چنين است. چنين آدمي ارتباطش با جامعه خودش بيش از ارتباط يک مستشرق با آن جامعه نيست. يک مستشرق نيز درکش به همين اندازه است و چه بسا به دليل فاصله يي که دارد درکش بيشتر باشد.
نيروهاي سنتي نيز درست است که ارتباطات اجتماعي قوي دارند اما اصلاً مجهز به متدولوژي هاي جديد نيستند و نمي توانند کارهاي خودشان را تبيين کنند و توضيح دهند به همين دليل تلاش مي کنند به قدرت تکيه کنند.
يک اصل اساسي که در علم سياست ما وجود دارد حضور اين دوگانگي ها است؛ نظام آموزشي دوگانه که با هم به آشتي نرسيده اند. يا اين بر آن غلبه مي کند يا برعکس.
مثلاً دوره پهلوي نظام هاي مدرن در وجه صوري خودش به سنت غلبه مي کند، الان هم اين احساس وجود دارد که ديدگاه سنتي تقويت شده است؛ سنت گرايي که به شدت با علوم جديد متضاد است. با اين صورت مساله بايد به اين فکر کرد که چه بايد کرد که نهاد آموزشي از نهاد تخاصم به وضعيت گفت وگو منتهي شود و چگونه در وضعيت گفت وگو بتوانند بده بستان داشته باشند ولي اين اتفاق هنوز نيفتاده است.
- تقويت گفتمان سنتي بر متدهاي تدريس علوم سياسي در حوزه هاي علميه که به عنوان نهادي سنتي و در مقابل دانشگاه قرار دارد چه تاثيري داشته است؟ آيا فارغ التحصيلان حوزه در ايران نيز مبتلا به همان مشکلات فارغ التحصيلان دانشگاه هستند؟
سابقه علوم سياسي در حوزه کم است يعني از انقلاب اين رشته در حوزه تدريس مي شود. آنچه آنجا هم آموزش داده مي شود فرق زيادي با دانشگاه ها ندارد زيرا آنجا هم يکسري دروس سنتي در کنار يکسري دروس جديد آموزش داده مي شود. فارغ التحصيلان آن نيز يا به اولي گرايش پيدا مي کردند يا به دومي.
شايد فرقش اين باشد که در دانشگاه ها فارغ التحصيلان بيشتر ميل به ادبيات غربي دارند و در حوزه بيشتر ميل به ادبيات سنتي پيدا مي کنند. علاوه بر اين در حوزه نيز علوم انساني، علم قابل تحملي نبوده است. و به تدريج جاهاي مهمي که اين مباحث را داشته اند يا از سوي حوزه طرد شده اند (مثلاً دانشگاه مفيد) يا برعکس باقرالعلوم که استادان آن تغيير کرد؛ يا مثلاً در موسسه امام خميني آموختن اين رشته به اين دليل نيست که تئوري هايي را از آن ياد بگيرند. بلکه به اين دليل آنها را مي آموزند تا به دفاع از ديدگاه هاي خودشان مسلط شوند. از باب منطق آشنايي با ادبيات خصم براي مقابله با خصم آن را مطالعه مي کنند ولي با اينها احساس مي کنم که علم سياست در ايران در حال پيشرفت است يعني توجه نيروهاي فکور دانشگاهي به اهميت سنت جلب شده و تعدادي از نيروها از درون سنت کم کم به اهميت علوم جديد پي برده اند و حالا بايد منتظر باشيم اين افکار به انسجامي برسد و ما به يک دانش انساني متناسب با فرهنگ و شرايط اقليمي و فکري و اجتماعي خودمان دست پيدا کنيم.
-نوع تدريس علوم سياسي در دانشگاه هاي ما تاريخ محور است يا مساله محور؟
يکسري از دروس ما کاملاً تاريخي است به گونه يي که احساس مي شود رشته علوم سياسي شبيه به تاريخ است.
دانشجويان کمتر درگير موضوعات مي شوند شايد هم نگراني هايي که هميشه براي اين رشته وجود داشته آنها را به سمت تاريخي بودن کشانده است. ولي اخيراً بحث ها به سمت مساله محور شدن مي رود. رويکردها از بازگو کردن تاريخ به سمت روشن کردن مساله ها مي رود. خواندن تاريخ بد نيست اما به شرط اينکه به معضل امروز ما ارتباط داده شود. ما هميشه به تاريخ احتياج داريم. يک بار تاريخ را براي تاريخ مي خوانيم و زماني گذشته را مورد مطالعه قرار مي دهيم تا ببينيم الان در کجا هستيم و تجربه گذشته به چه درد ما مي خورد.
بحث من اين نيست که نبايد تاريخ بخوانيم. مساله رويکرد ما به تاريخ است؛ آيا تاريخ را مي خوانيم تا به تاريخ فرار کنيم يا اينکه مي خواهيم از آن استفاده کنيم. اين در حالي است که بسياري از تئوري هاي جديد از بازنگري در تاريخ ايجاد شده اند. مثلاً هنوز هم افلاطون و ارسطو در آثار امثال مکين تاير و گادامر و آرنت زنده اند.
-به دليل زنده بودن مسائلي است که مطرح کرده اند؟
بله. اين افراد از گذشته سعي مي کنند براي حل مساله امروز کمک بگيرند ولي بسيار اتفاق افتاده است که ما وقتي دروس سياسي را تدريس مي کنيم از آن جهت است که مي خواهيم به تاريخ فرار کنيم، نمي خواهيم تاريخ را احضار کنيم.
- منابعي که در دسترس دانشجويان اين رشته قرار دارد در چه سطحي قرار دارند؟
نسبت به گذشته منابع زياد شده به دو دليل؛ يکي اينکه تعداد فارغ التحصيلان اين رشته که با اين ادبيات سروکار دارند زياد شده، بنابراين تعدادي از متون را خود اين افراد توليد کرده اند، بسياري از فارغ التحصيلان اين رشته نيز رو به ترجمه آورده اند. اين هم از دلايل گسترش متون فارسي است. دومين دليل هم اين است از آنجا که تعداد باسوادهاي جامعه ما زياد شده رويکرد به ترجمه به طور عموم افزايش پيدا کرده، حتي غيرمتخصصان اين رشته به ترجمه متون مربوط به علوم سياسي علاقه پيدا کرده اند. شايد هم به دليل سودآور بودن آن است. به اين ترتيب يک روند عمومي ترجمه گرايي پيدا شده و باعث شده ما تعداد زيادي متن داشته باشيم. اما مشکل ما کميت متن نيست. کيفيت متن مشکل اصلي ماست. متن هاي ما يا ترجمه اند يا تاليف هايي که به نوعي مستند به ترجمه اند يعني ما متن اصيل يا نيمه اصيل کمتر پيدا مي کنيم. متوني که با فرهنگ و زبان فکري ما گره خورده باشد بسيار کم داريم زيرا توليد اين متون به پشتيباني هاي بيشتري نياز دارد. به طور مثال يک فرد مي تواند يک کتاب را در طول 6 ماه ترجمه و روانه بازار کتاب کند ولي اگر بخواهد کتابي در همين پايه تاليف کند حداقل سه يا چهار سال بايد وقت بگذارد. نظام هاي آموزشي ما نيز مولد تحقيق نيستند در عوض استادان را در چنبره آموزش مي اندازند و اجازه کار پژوهشي زيادي به آنها نمي دهند. اينها باعث شده متون ما به لحاظ کمي زياد و به لحاظ کيفي ضعيف باشد.
-آيا پسرفتي در وضعيت دانشجويان علوم سياسي نسبت به گذشته مشاهده نمي کنيد؟
پسرفت را بايد تعريف کرد. بعضي دوره ها، دوره هاي پرانرژي بودن دانشجويان بود مثلاً سال هاي 81 تا 83 احساس مي کردم علم گرايي قدرت گرفته. در بعضي دوره ها خاموش مي شوند. يک قسمت آن برمي گردد به سبک پذيرش و گزينش دانشجويان، يک قسمت آن هم به اشتياق عمومي بازمي گردد. رشته علوم سياسي هم مثل همه رشته هاست. اين طور نيست که ما ميزاني براي نشان دادن پسرفت يا پيشرفت داشته باشيم. بعضي دوره ها دوره هاي قوي بودند. مثلاً يکي دو سال اخير افت داشته ايم که افزايش تعداد مراکز دانشگاهي نيز از عمده دلايل اين افت به حساب مي آيد. ميزان ها بيشتر کمي شده است. اين گونه نبوده است که علوم از جايي لبريز شوند و به جاي ديگر منتقل شوند. اين مراکز به صورت بخشنامه يي شکل گرفته اند. شايد هم براي کنترل بيکاري بوده چون با تاسيس اين دانشگاه ها بيکار شدن افراد چهار سال به تعويق مي افتد و اين باعث شده رابطه يي بين مدرک و علم وجود نداشته باشد. انتظارات زيادي براي دارندگان مدرک ايجاد مي کنند اما توانايي خاصي به آنها نمي دهند.
علوم سياسي يک ويژگي دارد که اگر بتوانيم آن را خوب تحليل کنيم مي توانيم به پاسخ اين سوال نيز بپردازيم و آن ويژگي اين است که علم سياست بخشي از علوم انساني است و خود علوم انساني در ايران دچار مشکلات متعددي است. علت آن هم اين است که در ايران هنوز به علوم انساني به مثابه يک علم توجهي نمي شود هر چند به تناسب تاسيس دانشگاه ها در ايران و به تناسب رشته هايي که در غرب تاسيس شده بود همه دانشگاه ها سعي کردند که آن رشته ها را در ايران نيز تاسيس کنند. بخشي از اين رشته ها نيز علوم انساني است.
تولد علوم انساني در دانشگاه هاي ما تولد طبيعي نبوده است. به اين معنا که احساس نيازي از درون جامعه موجب تولد آنها نشده است. ولي چون دانشگاه ها پديده يي بوده که در جهان سوم از جمله ايران پيدا شده است تمام الگوهايي هم که در آن بوده به اين کشورها وارد شده از جمله علوم انساني آن نيز وارد شده است.
اين مساله باعث شده است که بي آنکه نياز ضروري به علوم انساني باشد، رشته هاي علوم انساني تدريس شود و متخصصان آن هم از دانشگاه ها فارغ التحصيل شوند اما هنوز نتوانسته است نيازي را از جامعه حل و نقش قابل توجهي را ايفا کند و به عنوان علم بروز پيدا کند. مشکل ديگر علوم سياسي اين است که در ايران همواره خصلتي سنتي داشته است. علوم سياسي به شدت به سمت نقد قدرت و وضع موجود ميل مي کند و از اين حيث هم مخالفاني براي علوم سياسي به وجود مي آيد.
اما در بين رشته هاي علوم انساني، علوم سياسي از خيلي پيشتر در ايران تاسيس شده است مثلاً مدرسه عالي علوم سياسي مدت ها قبل از دانشگاه تهران بنيان نهاده شده و هدف از تاسيس اين مدرسه تربيت نيروهايي براي وزارت خارجه و وزارت کشور بود. لذا مي توان نتيجه گرفت که گويي همواره نياز مبهمي به علوم سياسي بوده است و اين نياز مبهم از آن زمان تا به امروز موجب بقاي اين رشته هم شده است. اين طور نبوده که اين رشته در عين بي نيازي مطلق به آن ادامه حيات داده باشد اما در عين حال فارغ التحصيلان اين رشته به همان دليل که ذکر کردم همواره مغضوب دولت ما نيز بوده اند به گونه يي که اين افراد را هيچ وقت به استخدام آموزش و پرورش درنمي آوردند چرا که معتقد بودند ذهن دانش آموزان را نقاد بار مي آورند. الان هم کم و بيش چنين رويکردي در حال احيا شدن است.
-اگر بحث خود را بر شيوه تدريس اين رشته متمرکز کنيم، لازم است روشن شود که در ذهن مدرسان اين رشته، علوم سياسي از جايگاهي برخوردار است؟ آيا علمي است جهانشمول يا در هر کشوري متد تدريس علوم سياسي و محتواي دروس آن بايد متفاوت باشد؟
علوم سياسي مثل همه علوم، يک ويژگي خاص دارد. در اينکه علم سياست يک علم است و داراي ادبيات جهاني، ترديدي وجود ندارد. ولي علومي که به حوزه عمل مي رسند وجه بومي آنها تقويت مي شود. اين مساله از ابتدا در دانش سياسي قابل رديابي است يعني از زمان ارسطو. وقتي از دانش سياسي يا حکمت سياسي صحبت مي شد، آن را به دو شاخه تقسيم مي کردند؛ يک شاخه فراگير و نظري و ديگري حوزه عمل و مربوط به جامعه يي خاص. اين بحث از آن زمان وجود داشته است. در جهان اسلام فارابي نيز اين تقسيم بندي را حفظ کرد. يعني کوشيد وقتي از علم سياست يا علم مدني سخن مي گويد آن را به دو بخش مذکور تقسيم کند يعني فلسفه مدني و فقه مدني. به اين ترتيب از ابتدا در حوزه دانش سياسي ما اين تمايز را داشته ايم. اين تمايز تا به امروز نيز وجود دارد، يعني در علوم سياسي در هر کجا که بنگريد متوجه خواهيد شد برخي از دروس، دروس تئوريک و عام است و برخي ديگر دروس منطقه يي. تمام کشورهاي دنيا اين مساله را رعايت مي کنند مثلاً در کشورهاي امريکايي فدراليسم را بيشتر تقويت مي کنند، سيستم انتخاباتي خود را وارد مباحث دانشگاهي مي کنند، بحث هاي عمومي و تئوريک نيز در کنار اين دروس منطقه يي قرار مي گيرد.
-مشکلي که در پاسخ به سوال اول به آن اشاره کرديد، مربوط به بخش نظري علم سياسي در ايران است يا بخش عملي؟ آيا اساساً تفکيک علم سياست در عالم نظر و عمل در اين رشته صورت گرفته است؟
تاکنون صورت نگرفته است. واحدهاي منطقه يي و بومي در اين رشته وجود دارد. شايد هم خيلي هم نتوانسته رابطه اش را با تئوري هاي علم سياست برقرار کند. مباحثي هم وجود دارند که مباحث تئوريک هستند و خيلي نتوانسته اند در حوزه عمل جاري شوند به همين دليل احساس مي شود که بحث ها حالت دوگانگي خودش را حفظ کرده است. مثلاً ما تاريخ ايران را مطالعه مي کنيم بي آنکه ارتباط آن با خيلي از تئوري ها را بدانيم. تئوري را نيز مي خوانيم بدون آنکه بتوانيم آنها را با واقعيت هاي تاريخي جامعه مان پيوند بزنيم.
در واقع ما وقتي مي توانيم انتظار داشته باشيم که علم سياست ما بتواند کارايي داشته باشد که بين فرهنگ سياسي، ادبيات بومي و تئوري هايي که مي خوانيم ارتباطي برقرار شود و اين اتفاق هنوز هم رخ نداده است يعني بعد از صد سال که از تاسيس مدرسه علوم سياسي گذشته هنوز چنين اتفاقي نيفتاده است. در آن دوره هاي اوليه خيلي بر تئوري هاي جهانشمول به خصوص تئوري هاي اروپايي تاکيد و تکيه نمي شد و کاملاً از روندهاي داخلي جامعه غفلت کردند.
اما به تدريج در سال هاي 1320 به بعد جرياني در ايران ظهور کرد و آن جريان شروع بدبيني به تئوري هاي غربي بود. از اين منظر غرب و علوم غربي از سوي روشنفکران جامعه به شدت مورد حمله قرار گرفت و آن بخش هاي تئوريک خيلي مورد توجه قرار نگرفتند و از همين زمان گرايشي به منظور بيشتر سنتي کردن دروس علوم انساني و علوم سياسي به وجود آمد. بدبيني نسبت به علوم غربي در آن تاريخ به وجود آمد و هنوز هم وجود دارد.
-در حال حاضر در رشته علوم سياسي واحدهاي متعددي مربوط به انديشه سياسي در اسلام تدريس مي شود. آيا اراده يي براي ايجاد ارتباط ميان اين دروس با واحدهاي مربوط به علوم غربي از طرف استادان وجود دارد يا فاصله زياد اين دو به رسميت شناخته شده است؟
علوم سياسي ما فعلاً يک علم چندپاره است؛ بخش هايي از مباحث اسلامي، بخش هايي از تئوري هاي غربي و بخش هايي از تاريخ خوانده مي شود. مباحثي از روابط بين الملل نيز مطالعه مي شود. در حالي که ارتباط خاصي ميان آنها وجود ندارد.
علت آن نيز اين است که ما از لحاظ تاريخي در چنين وضعيتي قرار گرفتيم يعني فارغ التحصيلان ما که از غرب مي آيند از علوم مذهبي و سنتي چندان آگاهي ندارند و با تاريخ ما ارتباطي ندارند. کساني هم که با مفاهيم سنتي ما آشنا هستند با تئوري هاي جديد ارتباطي ندارند. ايجاد پل ميان اين دو حوزه به تازگي رخ داده و کساني پيدا شده اند که با مفاهيم هر دو حوزه آشنايي نسبي دارند و حال اين بحث مطرح مي شود که آيا اساساً اين دو حوزه به لحاظ مفهومي قابل جمع هستند يا خير؟
در حالي که در چندين سال گذشته هم سياست، مدت ها از دروس سنتي دور بوده است. تنها يکي دو واحد درباره انديشه هاي اسلامي و چند واحد هم درباره تاريخ وجود داشت. بيشتر بحث هاي غربي تدريس مي شد. در حال حاضر نيز که يکسري دروس داخلي و منطقه يي در واحدهاي درسي گنجانده شده بيشتر توسط کساني تدريس مي شود که خيلي با تئوري هاي غربي آشنايي نداشتند و به اين ترتيب دانشجو آموخته هايي از درس هاي سنتي کسب مي کند و يکسري
معلوماتي هم از مباحث غربي به دست مي آورد بدون آنکه خودش و حتي استادانش بتوانند آنها را سنتز کنند. و طبيعي است وقتي هم که فارغ التحصيل مي شود ايده واحدي در ذهنش وجود نداشته باشد البته در همه علوم انساني اين مشکل وجود دارد اما در علوم سياسي بيشتر است.
-برقراري پل ميان انديشه هاي غربي و انديشه هاي بومي را در چه معنايي به کار مي بريد؟ آيا برقراري پل يعني پيدا کردن آنچه در غرب وجود دارد و ما هم در سنت مان داشته ايم؟ يا اينکه يافتن شباهت هايي است که ميان انديشه غربي و انديشه سنتي ما وجود داشته است؟
منظور پيدا کردن اشتراکات و تفاوت ها است. کسي که مدرس دروس سنتي است اگر با بحث هاي غربي آشنا باشد، مي تواند بفهمد که آنها چه مي گويند و بين سخن آنها و سنت ما چه اشتراکات و چه تفاوت هايي وجود دارد.
يا فرض کنيد دانش آموخته يک دانشگاه غربي وقتي وارد اجتماع مي شود حداقل از اين تئوري ها مي تواند براي فهم جامعه خودش استفاده کند چرا که علوم وقتي مي توانند کارآمد باشند که ادبيات علمي با سنت زندگي تضادي نداشته باشد.
مثلاً با مطالعه ادبيات غعلميف چپ متوجه مي شويم که بسياري از جامعه شناسان ما خيلي از طبقات اجتماعي صحبت مي کنند ولي وقتي به جامعه نگاه مي کنيم با اين پرسش مواجهيم که آيا اساساً چيزي به اسم طبقه وجود دارد يا خير؟ گاهي حتي ممکن است به توهم چيزي به نام طبقه توليد کنند که اصلاً وجود ندارد.
بعضي وقت ها نيز نيروهاي سنتي به توهم با بخش هايي از تئوري هاي غرب مخالفت مي کنند تنها به اين دليل که غربي است. در حال حاضر يک جريان بزرگ سنت گرايي در جامعه ما وجود دارد که اعتقاد دارند هرگونه آموزش غربي انسان ها را از هويت اجتماعي- سياسي و ملي شان خالي مي کند. بنابراين به هر طريقي شده بايد جلوي اين علوم را بگيرند و اسلامي سازي کردن نيز به همين دليل است.
به هر حال چنين گرايشي وجود دارد و اگر نيروهاي پل سازي به وجود آيند که بتوانند اين مسائل را حل کنند، شايد آينده بهتر از امروز باشد. اما واقعيت اين است که اکنون چنين نيروهايي وجود ندارند و اساساً اين نيروها در کجا بايد آموزش ببينند.
جريان هايي که الان در حال قوت گرفتن هستند ميل به برقراري ارتباط ندارند، ميل به تفکيک اين دو حوزه از يکدگير دارند.
عده يي مفاهيم غربي را کنار مي گذارند و عده يي ديگر مفاهيم سنتي را و جامعه هم نمي داند با کدام يک از آن دو بايد خودش را اداره کند.
دانشجويان هم خيلي درک درستي از اين موضوع ندارند. آنها توانايي نشر ندارند. آنها نيز يا سنتي مي شوند يا غربي اما يک دانش بومي مبتني بر فرهنگ جديد سياسي تا به حال شکل نگرفته است.
- نداشتن استقلال استادان علوم سياسي و به طور کلي دانشگاه هاي ما از قدرت چه تاثيري بر نوع تدريس آنها گذاشته است؟
هيچ جامعه يي نيست که استادان آن کاملاً از قدرت مستقل باشند. هميشه ميان اين دو گروه رابطه يي بوده است اما آنچه اهميت دارد اينکه دانشي اگر کارآمد باشد نهايتاً راهي براي استقلال خودش پيدا مي کند.
اگر فردي تئوري خاصي داشته باشد که آن تئوري به صورت عقلاني بتواند بخش هايي از جامعه را تامين کند حتي اگر قدرت رسمي نيز به آن تمايل پيدا نکند ديگران به آن تمايل پيدا خواهند کرد و سرانجام قدرت رسمي را مجبور مي کند که کم و بيش به آن تن دهد.
اين اتفاق هم در دنيا و هم در ايران رخ داده است. فرض کنيد در طول تاريخ معاصر تهديدهاي بسياري براي مجلس به وجود آمده اما اين نهاد همواره توانسته است حضور خودش را حفظ کند. علمي هم اگر بتواند تئوري هاي مناسبي را توليد کند بقاي خودش را تضمين کرده است. هر چند بايد به اين نکته اشاره کرد که يک دور نيز وجود دارد به اين معنا که مشکل اصلي در قدرت سياسي نيست بلکه در فرهنگ جامعه است چراکه قدرت سياسي هم محصول همين فرهنگ است.
آنچه مهم است آن است که چگونه مي شود علمي را به گونه يي توضيح داد که تئوري هايش تحليل هاي قانع کننده يي درباره جامعه خودش داشته باشد و ما اينها را نداريم.
يعني نيروهاي فارغ التحصيل ما از مفاهيم فرهنگي ما دورند و احساس مي کنيد جزيره هايي در ايران هستند که نه تنها از لحاظ تئوريک با ديگران ارتباط ندارند، حتي از لحاظ فرهنگي هم ارتباطي با بقيه ندارند مثلاً يک عضو هيات علمي علوم سياسي با ديگران رابطه چنداني ندارد. بيشتر مراودات او با غرب است و فرهنگ خانواده اش نيز چنين است. چنين آدمي ارتباطش با جامعه خودش بيش از ارتباط يک مستشرق با آن جامعه نيست. يک مستشرق نيز درکش به همين اندازه است و چه بسا به دليل فاصله يي که دارد درکش بيشتر باشد.
نيروهاي سنتي نيز درست است که ارتباطات اجتماعي قوي دارند اما اصلاً مجهز به متدولوژي هاي جديد نيستند و نمي توانند کارهاي خودشان را تبيين کنند و توضيح دهند به همين دليل تلاش مي کنند به قدرت تکيه کنند.
يک اصل اساسي که در علم سياست ما وجود دارد حضور اين دوگانگي ها است؛ نظام آموزشي دوگانه که با هم به آشتي نرسيده اند. يا اين بر آن غلبه مي کند يا برعکس.
مثلاً دوره پهلوي نظام هاي مدرن در وجه صوري خودش به سنت غلبه مي کند، الان هم اين احساس وجود دارد که ديدگاه سنتي تقويت شده است؛ سنت گرايي که به شدت با علوم جديد متضاد است. با اين صورت مساله بايد به اين فکر کرد که چه بايد کرد که نهاد آموزشي از نهاد تخاصم به وضعيت گفت وگو منتهي شود و چگونه در وضعيت گفت وگو بتوانند بده بستان داشته باشند ولي اين اتفاق هنوز نيفتاده است.
- تقويت گفتمان سنتي بر متدهاي تدريس علوم سياسي در حوزه هاي علميه که به عنوان نهادي سنتي و در مقابل دانشگاه قرار دارد چه تاثيري داشته است؟ آيا فارغ التحصيلان حوزه در ايران نيز مبتلا به همان مشکلات فارغ التحصيلان دانشگاه هستند؟
سابقه علوم سياسي در حوزه کم است يعني از انقلاب اين رشته در حوزه تدريس مي شود. آنچه آنجا هم آموزش داده مي شود فرق زيادي با دانشگاه ها ندارد زيرا آنجا هم يکسري دروس سنتي در کنار يکسري دروس جديد آموزش داده مي شود. فارغ التحصيلان آن نيز يا به اولي گرايش پيدا مي کردند يا به دومي.
شايد فرقش اين باشد که در دانشگاه ها فارغ التحصيلان بيشتر ميل به ادبيات غربي دارند و در حوزه بيشتر ميل به ادبيات سنتي پيدا مي کنند. علاوه بر اين در حوزه نيز علوم انساني، علم قابل تحملي نبوده است. و به تدريج جاهاي مهمي که اين مباحث را داشته اند يا از سوي حوزه طرد شده اند (مثلاً دانشگاه مفيد) يا برعکس باقرالعلوم که استادان آن تغيير کرد؛ يا مثلاً در موسسه امام خميني آموختن اين رشته به اين دليل نيست که تئوري هايي را از آن ياد بگيرند. بلکه به اين دليل آنها را مي آموزند تا به دفاع از ديدگاه هاي خودشان مسلط شوند. از باب منطق آشنايي با ادبيات خصم براي مقابله با خصم آن را مطالعه مي کنند ولي با اينها احساس مي کنم که علم سياست در ايران در حال پيشرفت است يعني توجه نيروهاي فکور دانشگاهي به اهميت سنت جلب شده و تعدادي از نيروها از درون سنت کم کم به اهميت علوم جديد پي برده اند و حالا بايد منتظر باشيم اين افکار به انسجامي برسد و ما به يک دانش انساني متناسب با فرهنگ و شرايط اقليمي و فکري و اجتماعي خودمان دست پيدا کنيم.
-نوع تدريس علوم سياسي در دانشگاه هاي ما تاريخ محور است يا مساله محور؟
يکسري از دروس ما کاملاً تاريخي است به گونه يي که احساس مي شود رشته علوم سياسي شبيه به تاريخ است.
دانشجويان کمتر درگير موضوعات مي شوند شايد هم نگراني هايي که هميشه براي اين رشته وجود داشته آنها را به سمت تاريخي بودن کشانده است. ولي اخيراً بحث ها به سمت مساله محور شدن مي رود. رويکردها از بازگو کردن تاريخ به سمت روشن کردن مساله ها مي رود. خواندن تاريخ بد نيست اما به شرط اينکه به معضل امروز ما ارتباط داده شود. ما هميشه به تاريخ احتياج داريم. يک بار تاريخ را براي تاريخ مي خوانيم و زماني گذشته را مورد مطالعه قرار مي دهيم تا ببينيم الان در کجا هستيم و تجربه گذشته به چه درد ما مي خورد.
بحث من اين نيست که نبايد تاريخ بخوانيم. مساله رويکرد ما به تاريخ است؛ آيا تاريخ را مي خوانيم تا به تاريخ فرار کنيم يا اينکه مي خواهيم از آن استفاده کنيم. اين در حالي است که بسياري از تئوري هاي جديد از بازنگري در تاريخ ايجاد شده اند. مثلاً هنوز هم افلاطون و ارسطو در آثار امثال مکين تاير و گادامر و آرنت زنده اند.
-به دليل زنده بودن مسائلي است که مطرح کرده اند؟
بله. اين افراد از گذشته سعي مي کنند براي حل مساله امروز کمک بگيرند ولي بسيار اتفاق افتاده است که ما وقتي دروس سياسي را تدريس مي کنيم از آن جهت است که مي خواهيم به تاريخ فرار کنيم، نمي خواهيم تاريخ را احضار کنيم.
- منابعي که در دسترس دانشجويان اين رشته قرار دارد در چه سطحي قرار دارند؟
نسبت به گذشته منابع زياد شده به دو دليل؛ يکي اينکه تعداد فارغ التحصيلان اين رشته که با اين ادبيات سروکار دارند زياد شده، بنابراين تعدادي از متون را خود اين افراد توليد کرده اند، بسياري از فارغ التحصيلان اين رشته نيز رو به ترجمه آورده اند. اين هم از دلايل گسترش متون فارسي است. دومين دليل هم اين است از آنجا که تعداد باسوادهاي جامعه ما زياد شده رويکرد به ترجمه به طور عموم افزايش پيدا کرده، حتي غيرمتخصصان اين رشته به ترجمه متون مربوط به علوم سياسي علاقه پيدا کرده اند. شايد هم به دليل سودآور بودن آن است. به اين ترتيب يک روند عمومي ترجمه گرايي پيدا شده و باعث شده ما تعداد زيادي متن داشته باشيم. اما مشکل ما کميت متن نيست. کيفيت متن مشکل اصلي ماست. متن هاي ما يا ترجمه اند يا تاليف هايي که به نوعي مستند به ترجمه اند يعني ما متن اصيل يا نيمه اصيل کمتر پيدا مي کنيم. متوني که با فرهنگ و زبان فکري ما گره خورده باشد بسيار کم داريم زيرا توليد اين متون به پشتيباني هاي بيشتري نياز دارد. به طور مثال يک فرد مي تواند يک کتاب را در طول 6 ماه ترجمه و روانه بازار کتاب کند ولي اگر بخواهد کتابي در همين پايه تاليف کند حداقل سه يا چهار سال بايد وقت بگذارد. نظام هاي آموزشي ما نيز مولد تحقيق نيستند در عوض استادان را در چنبره آموزش مي اندازند و اجازه کار پژوهشي زيادي به آنها نمي دهند. اينها باعث شده متون ما به لحاظ کمي زياد و به لحاظ کيفي ضعيف باشد.
-آيا پسرفتي در وضعيت دانشجويان علوم سياسي نسبت به گذشته مشاهده نمي کنيد؟
پسرفت را بايد تعريف کرد. بعضي دوره ها، دوره هاي پرانرژي بودن دانشجويان بود مثلاً سال هاي 81 تا 83 احساس مي کردم علم گرايي قدرت گرفته. در بعضي دوره ها خاموش مي شوند. يک قسمت آن برمي گردد به سبک پذيرش و گزينش دانشجويان، يک قسمت آن هم به اشتياق عمومي بازمي گردد. رشته علوم سياسي هم مثل همه رشته هاست. اين طور نيست که ما ميزاني براي نشان دادن پسرفت يا پيشرفت داشته باشيم. بعضي دوره ها دوره هاي قوي بودند. مثلاً يکي دو سال اخير افت داشته ايم که افزايش تعداد مراکز دانشگاهي نيز از عمده دلايل اين افت به حساب مي آيد. ميزان ها بيشتر کمي شده است. اين گونه نبوده است که علوم از جايي لبريز شوند و به جاي ديگر منتقل شوند. اين مراکز به صورت بخشنامه يي شکل گرفته اند. شايد هم براي کنترل بيکاري بوده چون با تاسيس اين دانشگاه ها بيکار شدن افراد چهار سال به تعويق مي افتد و اين باعث شده رابطه يي بين مدرک و علم وجود نداشته باشد. انتظارات زيادي براي دارندگان مدرک ايجاد مي کنند اما توانايي خاصي به آنها نمي دهند.
نوشته شده توسط دکتر علیرضا رضائی
در | لینک ثابت
•
