روان پریشی مدیریت در ایران امروز

"روانپريشي نظري و نابهنگامي عملي؛ بحثي در نظام فرهنگي، انديشگي، رفتاري و رواني نخبگان حاكم در ايران امروز" دکتر تاجیک استاد علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی در مقاله ای به این بحث پرداخته است که ذیلاً عین آن آورده می شود:
«جامعهي تصميمساز و تدبيرپرداز ايران امروز، از يك سو، دچار نوعي
روانپريشي نظري (گفتماني ـ معرفتي)، و از جانب ديگر، گرفتار نوعي اعوجاج،
ناكارآمدي و نابهنگامي مديريتي (عملي) است». اين مفروضِ اصلي (نه فرضيه)
بحث ماست. اگر چنين است، چه علل و عواملي بسترساز بروز و ظهور چنين
پديدهاي هستند؟ آثار مخرب اين پديده در ايران امروز كداماند؟ و بالاخره
چگونه ميتوان بر اين پديده فائق آمد؟ اجازه بدهيد بيدرنگ به سراغ علل و
عوامل آن برويم.
2
1-2- واقعيتهاي پيچيده، ذهنهاي ساده: بسياري از
مردان تصميم و تدبير ما، اسير اسطورههاي چارچوب هستند. ذهن آنان در يك
چارچوب مشخص و از پيش تعين يافتهاي به تحليل حوادث ميپردازد و بر اساس
يك عادت مألوف، همواره بهدنبال «تعميم» يافتههاي خويش است. هيچ واقعهاي
حادث نميگردد، مگر آنكه از پيش مابهازاي تحليلي و تصويري آن در ذهن
آنان شكل گرفته باشد، و هيچ سؤالي طرح نميگردد، مگر اينكه پاسخ آن را
قبلاً در كشكول ذهن آنان نهاده باشند. پنداري كه عالم ذهن آنان همان عالم
مُثُل افلاطون است كه صورت حقيقي وقايع و حوادث را در خود نهان دارد، و يا
همان روح تاريخي و ملفوف هگل است كه نقشها را از قبل بر سپهر آن حك
كردهاند و با گشايش آن نقشها نيز عيان ميگردند.
وقايع و حوادث هر اندازه كه پيچيده باشند، زماني كه وارد حريم ذهن آنان ميشوند تمامي پيرايهها و آرايههاي خود را كنار گذارده و بهيكباره عريان و بسيط ميگردند و حقايق نهان خود را آشكار ميسازند. ذهن تحليلي ـ تجريدي بسياري از اين نخبگان، براي تحليل يك پديده سياسي ـ اجتماعي، اساساً نيازي به «داده» (اطلاعات) ندارد. پنداري نوعي اينهماني ميان ادراك آنان و امر واقع وجود دارد. اگر ويتگنشتاين معتقد بود كه «دنياي من دنياي زبان من است»، اينان معتقدند كه «دنياي ما و حتي دنياي ديگران، دنياي ذهن ماست، و آنچه در اين عالم ذهن نگنجد، يكسره وهم است و خيال و باطل».
با وجود تعلق آنان به افقهاي گوناگون و متضاد فكري، همگي داراي اصول
مقدس، مطلق و تغييرناپذيرند. اين اصول نه بر پايهي تجربه و آزمون و
بررسي و وارسي واقعي واقعيتها گزيده ميشوند و نه با بهرهگيري از خرد و
دانش، بلكه به آنها ايمان آورده ميشود. هنگامي كه چنين برداشتي به
الگوي انديشگي و رفتاري جريان يا فرد سياسي تبديل شود، به از بين رفتن
استقلال فكري و روحي آن جريان و فرد ميانجامد و آنها را زنداني باورها و
الگوهاي كنشي پيشساخته و پيشآماده ميكند. همراه با سستي يافتن استقلال
فكري و روحي و نزاري شخصيت، در فضاي نبودِ شك و انتقاد اصولي، نيروي
نوآوري و ابتكار، آفرينندگي و خلاقيت رو به كاهش مينهد و سرانجام توان
ايستادگي در برابر احكام خشك و نابهنگام از ميان ميرود. پس آنگاه تعصب
بهجاي تعقل مينشيند و سكان كنشها و كردارها را بهدست ميگيرد. از
آنجا كه تعصب زايانندهي خشونت است، افراد به عوامل اجرايي خشن،
نرمشناپذير و نابردبار تبديل ميشوند و سرانجام به مهرههاي ماشين سركوب
يا به ابزار خشونت ايدئولوژيك و مكتبي ماننده خواهند گشت.
2-2-
تحولات سريع، ادراكات كند: تحولات بسيار سريعتر از سرعت ادراك آنان حادث
ميشوند. بالمآل، تدبير آنان همواره فرسنگها با تغييرات و تحولات اجتماعي
و سياسي فاصله دارد. اين تغيير و تبديلات سريع، مراجع انديشهي آنان را
دگرگون كرده و ميدان انديشه و افق تصور و تصديق آنان را به هم ميريزند.
درنگ و عقبماندگي ميان آنچه آنان طرح، انديشيده و عزم ميكنند و آنچه
در بيرون از آنان و در مقابل آنان قرار دارد، تنها يك اختلاف و عقبماندگي
زماني نيست، بلكه شكافي هستيشناختي (اونتولوژيك) است. به بيان ديگر،
نظام گفتماني آنان اساساً استعداد برتافتن چنين پديدههايي را ندارد.
خودآگاه بسياري از آنان هنوز اسير اسطورهها، عصبيتها، پيشافرضها، پيشافهمها، پيشاذهنهاي سنتي و كهن است. از اينرو، تلاطمات و تحولات محيطي در ضمير و خودآگاه آنان تأثير چنداني ندارد. درست است كه جهان كنوني، جهان جهانيشده و عصر كنوني، عصر انقلاب و انفجار اطلاعات است؛ درست است كه بهتعبير گيدنز، اگر كل تاريخ بشريت را به 30 ثانيه تبديل كنيم، نسل ما در 2 ثانيه آخر به سر ميبرد، و در اين دو ثانيه بهمراتب بيش از 28 ثانيه نخست حوادث و تحولات رخ دادهاند و ما تنها نسلي هستيم كه تغييرات عصري را لمس و احساس ميكنيم؛ و درست است كه زمانهي ما، زمانهي شتاب و سرعت و بيثباتي است، اما به اعتقاد اينان، تمامي اين پديدهها اساساً ربطي به سرزمين و مردمان اينطرف آبها ندارد. در هر شرايطي، مرزهاي هويتي آنان مرزهاي سديد و مستحكم است و هيچ جريان و پديدهاي را ياراي عبور از آن نيست.
برخي از اين نخبگان نيز، در ميان دو لبهي گيرهي يك گسست و پيوست هويتي با جاذبههاي متضاد، متناقض، دوگانه و دوطرفه گرفتار آمدهاند. از يك سو، تصوير فريبنده و لذتبخش جهاني كه هنوز دلبستهي رائحه و نشئهي روابط و مناسبات اجتماعي و جمعي گذشته است، وجود دارد و از سوي ديگر، تصويري كه كمتر از اولي فريبنده نبوده و جاذبههاي غيرمتعارف و مقاومتناپذير نوين را اعمال ميكنند. ايننوع از نخبگان، در ميان اين دو جاذبه، در اولين موقعيت، احساس پريشاني و ازخودبيگانگي ميكنند. آنان در آنِ واحد حالتي دوگانه پيدا ميكنند. از يك سو، با تغييراتي بنيادي و راديكال مواجه ميشوند، و از جانب ديگر، بهخاطر جهاني كه بهطور فزاينده و تصاعدي عقبنشيني ميكند و خرابههاي آن در همه جا پراكنده ميشود، دچار اندوه غربت (نوستالژي) ميگردند.
3-2- دنياي ناآرام، روانهاي آرام: اگرچه ما در ناآرامترين دوران
تاريخي انسان ميزييم، و هر لحظه شاهد دگرگوني ژرف و گسترده در عرصههاي
مختلف زندگي فردي و اجتماعي خود هستيم؛ هر لحظه شاهد شكلگيري بحراني در
جامعه خود هستيم؛ هر روز شاهد تشديد و تكثير شكافهاي گوناگون اجتماعي،
سياسي، اقتصادي و فرهنگي هستيم؛ هر روز شاهد شكلگيري هويتهاي مقاومت و
حاد و فراگير شدن اعتراضهاي اجتماعي و سياسي هستيم؛ هر لحظه شاهد افزايش
تهديدات خارجي هستيم، اما روان آرام و مرام دندهپهني بسياري از اينان
اجازه نميدهد كه در روتينهاي عادي رواني و رفتاريشان تغييري حاصل گردد.
خرامان خرامان و با طمأنينهي كامل از كنار حوادث و وقايع ميگذرند.
بهاصطلاح، اگر دنيا را آب ببرد، آنان را خواب ميبرد.
طبيعت سرد،
مشرب سهله و مرام توكلي آنان، به تقويت اين وضعيت رواني و مراميشان ياري
بسيار رسانده است. هرجا كم ميآورند و هرجا در ميمانند، توكل ميكنند و
منتظر نقشآفريني دستي نامرئي براي حل مشكلات ميشوند. بيترديد، مشكل در
نفس و اصل توكل و توسل نهفته نيست، بلكه مشكل آنجاست كه برعكس قلمرو توكل
آنان كه بسيار فراخ است، قلمرو تصميم و تدبيرشان بسيار محدود است. هيچ
تناسب منطقياي ميان اين دو وجود ندارد. در هر لحظه و شرايط ميتوانند از
«خود» درگذرند و به «خداوند» توسل كنند. حركتناكرده، بركت را توقع دارند
و در راه گام ننهاده، رسيدن را طلب دارند.
4-2- پديدههاي تسخيري،
نگرشهاي تفسيري: پديدههاي سياسي و اجتماعي كه در محيط درون و برون آنان
ميگذرند، عمدتاً از جنس پديدههاي تسخيري هستند، اما دستگاه معرفتي آنان
صرفاً استعداد «تفسير» اين پديدهها را دارد و از تسخير آنان عاجز است. از
اينرو، زبان سياست آنان نيز كه هر گزارهاش به قدرت راه ميبرد، در تفسير
ـ و نه در درك و تسخير ـ واقعيت تواناست. البته در فرايند تفسير آنان،
نوعي تسخير نيز، صورت ميگيرد: تسخير واقعيت يك پديده در چارچوب تنگ و
باريك دستگاه تفسيريشان.
به بيان ديگر، در اين نگرش تفسيري، همهچيز قابليت تسخير دارد. چه
ميگويم؟! در اين دستگاه تسخيري، اساساً زماني امر «تفسير» ممكن است كه
قبلا «تسخيري» و يا «تحريف» و «تحديدي» صورت گرفته باشد. اين استراتژي
«تسخير از رهگذر تفسير» بدانان اجازهي مصادره بهمطلوب كردن هر پديدهاي
(در هر مرحلهاي از فرايند تحقق و تحول آن) را ميدهد. با اين وصف، چه
نيازي به «دلمشغول» زمان بودن؟! چه نيازي به «با زمان» و «در زمان» بودن؟!
5-2-
عالم نتيجهمحور، آدم وظيفهمحور: مناسبات و روابط سياسي ـ اجتماعي كه
آنان را فرا گرفته، همه بر منطقي عقلايي استوار هستند: منطق عقلايي در
بازيهاي استراتژيك ميان واحدهاي ملي به آنان حكم ميكند كه از بازيهاي
با حاصل جمع جبري صفر پرهيز كنند؛ در هر حركتي نتايج آن را احصاء نمايند؛
تنها منافع ملي خود را جاودانه و هميشگي فرض نمايند؛ با كارتهاي در دست
خود بهنگام و بهينه بازي كنند؛ با كارتهايي كه در دست نيست بازي نكنند،
تلاش نمايند كه بازخوردهاي منفي هر حركت خود را تقليل داده، بازخوردهاي
مثبت آن را تقويت نمايند؛ تلاش كنند كه محيطي امن (محيطي كه در آن دوستان
بسيار بيشتر از دشمنان هستند) فراهم آورند؛ با دوستان مروت و با دشمنان
مدارا پيشه كنند؛ تلاش كنند كه خود غولي شوند و يا اگر نميتوانند، حداقل
تلاش كنند كه بر دوش غولي سوار شوند.
ادامه دارد
منبع : سایت کلمه

