فرهنگ: بخش فراموششده و یا عنصر ذاتی نظریه روابط بینالملل
از سویی، موضوع فرهنگ در سیاست بینالملل را میتوان از زوایه و منظر دیگر مورد توجه قرار داد. بر اساس این تحلیل در حقیقت نظریه روابط بینالملل، مجموعه داستانهایی را در مورد دنیای سیاست بینالملل در اختیار ما میگذارد. تحت این شرایط نظریه روابط بینالملل به طور عمده بر اسطورهها، فرهنگ و ایدئولوژی متکی است. چنین اسطورهسازیها را در چارچوب رویکردهای گوناگون و به اشکال مختلف ملاحظه میکنیم. در واقع تصاویری بدین ترتیب که از سیاست بینالملل به دست داده میشوند، تابعی از اینگونه اسطورهسازیها هستند.
اگر بخواهیم از این بعد به مسئله نگاه کنیم، در این صورت درمییابیم که فرهنگ نه تنها بخش فراموش شده روابط بینالملل نمیباشد بلکه اصولا بدون توجه به عناصر هنجاری، ارزشی، اسطورهای و ایدئولوژیک فرهنگ، نمیتوان مباردت به ارائه نظریهای نمود و سیاست بینالملل را در چارچوب رویکردی خاص مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. بر اساس این تجزیه و تحلیل. در اکثر موارد نظریهپردازان بدون آنکه ذکر در اسطورهسازیها، ایدئولوژی و فرهنگ خاص به عمل آورند، عملا و به صورت ناخودآگاه بر مبنایی این متغیر سیاست بینالملل را تبیین و تفسیر میکنند.
فرهنگ و رفتار سیاست خارجی
فرهنگ را میتوان به صورت مجموعهای از آداب و رسوم، اخلاقیات، اعتقادات، ارزشها و نمادهایی تلقی کرد که معمولا از طریق جامعهپذیری، از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود.[۱] در حقیقت فرهنگ نوعی دادوستد یا تولید و مبادله معنا میان گروه یا اعضای یک جامعه به شمار میرود.[۲] مطالعاتی که در دهه ۱۹۶۰ توسط پارهای از نویسندگان علوم سیاسی تحت عنوان فرهنگ سیاسی صورت گرفت، تاثیرپذیری فرهنگ را از سیاست و بالعکس نشان میدهد. چنین بررسیهایی در مراحل بعد به تجزیه و تحلیل رابطه میان فرهنگ و سیاست خارجی پرداخت. محققانی چون «آلموند» و «وربا»فرهنگ سیاسی را به صورت توزیع خاص الگوهای جهتگیری به سوی موضوعات سیاسی در میان اعضای یک جامعه تعریف کردهاند.[۳] در اینجا موضوعات سیاسی میتوانند شامل نهادها ـ ساختارها و همچنین نقشها و رفتارهای سیاسی و حکومتی شوند. تحت این شرایط در حالی که کمتر به موضوع همگونی و یکنواختی جهتگیریها عنایت میگردد، عملا بیشتر توجهات معطوف به انعکاس آداب و رسوم، سنتها، اخلاقیات، ارزشها و اعتقادات فرهنگی در سیاست خارجی است. در این وضعیت اگر بخواهیم میان فرهنگ و سیاست خارجی ارتباطی را مشاهده کنیم، کافی است که الگوهای رفتاری و تعهدات سیاسی را در طول سالها مورد توجه قرار دهیم. ولی چنانچه تمایل داشته باشیم که بدانیم به چه دلیل یا دلایلی تصمیمگیرندگان سیاست خارجی در برهه زمانی خاص به بدیلی روی آوردهاند، در این صورت ضروری است به طور عمده به متغیرهای توضیحی روی آوریم تا متغیرهای فرهنگی.
پیوند میان متغیرهای فرهنگی و خردهفرهنگها و سیاست خارجی را میتوان از طریق تاکید بر سه بُعد فرهنگی مورد مطالعه قرار داد: نخست شامل اعتقادات و اسطورههایی میشود که به تجربههای تاریخی یک ملت و رهبرانش و نیز دیدگاههایی که آنها نسبت به نقش و موقعیت جاری کشور خود در عرصه جهانی دارند ارتباط پیدا میکند. دومین مورد مربوط میشود به تصاویر و برداشتهایی که نخبگان سیاسی و عامه مردم نسبت به سایر ملتها، نواحی دنیا و سایر بازیگران سیاست جهانی مانند نهادهای بینالمللی در ذهن خویشتن دارند و بالاخره سومین مورد فرهنگی عادات و ایستارها نسبت به حل مشکلات به طور اعم و برخورد با اختلافات و منازعات بینالمللی به طور اخص میباشد.
گرچه اصولا دیپلماسی در درون فضاهای فرهنگی و هنجاری عمل میکند و محیط نظام جنبه ارزشی دارد، لکن عملا مورخان دیپلماسی بر له قدرت و منافع، توضیحات فرهنگی را در درجه دوم اهمیت قرار دادهاند. به هر حال رسم و عادات مورخان دیپلماسی هر آنچه که میخواهد باشد، بسیاری از سیاستمداران هوشمند نسبت به ارزشهای فرهنگی و نقش آنها در شکل دادن به ادراکهای و برداشتها آگاهی داشتهاند. آن دسته از عناصر فرهنگ ملی که در مطالعه سیاستگذاریهای بینالمللی مطمحنظر میباشند، معمولا عناصری هستند که به صورت نهادها (درونداد) در نظام سیاسی عمل میکنند. در مورد این که در چارچوب فرهنگ سیاسی به برداشتهای روانشناختی و یا رفتارهای قابل مشاهده روی آوریم، بحثهای زیادی صورت گرفته است. از نظر «وربا» فرهنگ سیاسی یک جامعه عبارت است از نظامی از اعتقادات تجربی، نمادهای تبیینی و ارزشهایی که در آن رفتارهای سیاسی معنا پیدا میکند.[۴] که در حقیقت آن نوعی جهتگیری ذهنی را نسبت به سیاست سبب میگردد. غیر از مطالعاتی که «آلموند» و «وریا» در چارچوب سیاستهای مقایسهای پیرامون پنج کشور انجام دادند و در ن فرهنگ به طور عمده به صورت نوعی جهتگیری روانشناسانه نسبت به موضوعات اجتماعی تلقی میشود، «بران» و «گری» مساعی زیادی را برای عملیاتی کردن درک محدودی از فرهنگ سیاسی در مورد هفت کشور کمونیست به عمل آوردند. از نظر محققان مزبور، فرهنگ سیاسی در مورد هفت کشور کمونیست به عمل آوردند. از نظر محققان مزبور، فرهن گسیاسی کمونیستی بر حسب جهتگیریهای ذهنی نسبت به تاریخ و سیاست، اعتقادات و ارزشهای بنیادی و تمرکز بر هویت و وفاداری و انتظارات سیاسی شکل میگرفت.[۵]
در حالی که مکتب ذهنیگرایی فرهنگ سیاست، بدیلی جذاب برای کسانی است که مبادرت به تحقیقات تجربی مینمایند، برخی از محققان نظیر «دومینگوز» و «هانتینگتون» اصولا رفتار سیاسی را بخش جداناپذیر فرهنگ سیاسی میپندارند. در مطالعات دیگری که «وایت» در مورد شوروی انجام داد به این نتیجه رسید که فرهنگ سیاسی به صورت ماتریس ایستاری و رفتاری که نظام سیاسی در درون آن قرار دارد، تلقی میشود.[۶]
بدین ترتیب باید خاطرنشان ساخت که فرهنگ سیاسی از سه عنصر ارزشها، ایستارها و رفتارهای سیاسی تشکیل میشود. ارزشهای سیاسی عبارتند از هنجارهای آرمانیشده از لحاظ سازماندهی و علمکرد نظام سیاسی. منظور از ایستارهای سیاسی، جهتگیریهای افراد به سوی فرآیند سیاسی است و بالاخره مقصود از رفتار سیاسی، شیوهای است که طی آن افراد و گروهها ارزشها و ایستارهای خویشتن را در وضعیتهای خیلی عینی به کار میگیرند.
برای مطالعه فرهنگ سیاسی و سبک سیاست خارجی میباید به چند عامل محیطی عنایت داشت. اولین عامل، بیثباتی سیاسی و تاریخی است. آثار آن را در بسیاری از اینگونه جوامع ملاحظه میکنیم که این خود عملا نوعی نظم از بالا به پایین را به جامعه بر مبنای ایدئولوژی سیاسی و یا یک حالت فرهمندی (کاریزماتیک) تحمیل مینماید و بالاخره عامل سوم، به موضوع وابستگی مربوط میشود که این وضعیت آثار فرهنگی زیادی از خود در جامعه و در میان نخبگان سیاسی باقی میگذارد.[۷]
در بسیاری از موارد الگوهای رفتاری دولتها که از طریق سیاست خارجی و شیوههای تبیین منافع ملی در سیاست بینالملل تجلی مییابد، با توجه به مختصات و ویژگیهای هنجاری و فرهنگی و با در نظر گرفتن میزان برخورداری از قابلیتها و تواناییهای لازم، صورتهای پیچیده گوناگونی به صورت استیلا، تساهل، همکاری، خودبسندگی، آشتیپذیری، آشتیناپذیری و جز اینها به خود میگیرد. با عنایت به ویژگیهای هنجاری مزبور باید این انتظار را داشت که دولتها دارای زبان دیپلماتیک گوناگون در تعاملات خویشتن با دیگران باشند. تحت این شرایط میزان مبادلات هنجاری و فصول مشترک و غیرمشترک ارزشها مشخصکننده موقعیت دیپلماتیک دولتها در عرصه سیاست بینالملل میباشند.
بحث فرهنگ و سیاست خارجی و سیاست بینالملل زمانی از اهمیت لازم برخوردار میشود که بخواهیم به مطالعه «سیاستهای خارجی مقایسهای» روی آوریم. آنچه مسلم است عنایت به مسائل هنجاری، ارزشی و اسطورهای میتواند به درک در طبقهبندی سیاست خارجی دولتها به صورت پراگماتیک، ایدئولوژیک، اسلامی، مسیحی، دموکراتیک، کثرتگرا و جز اینها کمک کند. تحت این شرایط آثار ویژگیهای فرهنگی بر سیاست خارجی و انعکاس آن در تعاملات رفتاری واحدهای سیاسی با یکدیگر میتواند تصویر واضحتری در سیاست بینالملل به دست دهد.
برداشتهایی که هر یک از دولتها از مختصات فرهنگی و هنجاری جوامع گوناگون دارند میتواند از نگاه دارندگان آن فرهنگ متفاوت باشند. ضمنا میتوان در هر دوره و عصری ارزیابی خاص از مختصات فرهنگی بینالمللی به عمل آورد. در اینجا منظور از فرهنگ بینالمللی ارزشها و هنجارهای عامی هستند که در طول زمان مورد پذیرش جامعه بینالملل قرار گرفته و دارای عملکردهای خاصی میباشند. تجلی این فرهنگ را میتوان در چارچوب عملکرد رژیمهای بینالمللی و در قالب هنجارها، مقررات، قوانین و کنوانسیونهای بینالمللی مشاهده کرد.
از آنجایی که مسائل ارزشی و اخلاقی در ارزیابی الگوهای رفتاری بینالمللی حائز اهمیت میباشند، بنابراین نبود استانداردهای لازم اخلاقی در عرصه سیاست بینالملل، تعارضات، سوتفاهمات و حتی برخوردهای را در شکل نظامی، تجاری و سیاسی به وجود میآورد. بر حسب معمول در حوزه سیاست ارزشها اخلاقیات به طور اخص به فهم خاص از اجتماع سیاسی در درون واحدهای سیاسی اطلاق میشود. تا آنجایی که این موضوع سرانجام به ادعاهایی در مورد تعهدات، مشروعیت، اقتدار و جز اینها ارتباط پیدا میکند که علیالاصول میباید در این روند به نحوی از انحا میان استانداردهای عامگرایانه و ادعاهای خاصگرایانه دولتها مصالحهای برقرار کرد. در حالی که امکان دارد مسائل ارزشی و اخلاقی در درون یک اجتماع مستقل معنادار و دارای کارکرد باشند لکن لزوما نمیتوان به سادگی آنها را در روابط قدرت میان دولتها توجیه کرد. برپایه این تحلیل در بسیاری از موارد رهبران سیاسی در مصاف میان ارزشها و نظم عملا ارزشها و مسائل اخلاقی را فدا مینمایند.[۸]
باید اذعان داشت که فرهنگها به صورت ارزش ترجمه میشوند و ارزشها موضوع نسبیت را مطرح میکنند که این خود به میزان قابل توجهی از شدت پافشاری بر حاکم ساختن هنجارهای خاص میکاهد. بدین ترتیب اگر چنانچه فرهنگ بتواند در مرحله غایی در مقولات اجتماع سیاسی، ناسیونالیسم دولتمحور و در تمایزات جداافکنانه (ما و آنها) حل شود، در این صورت فرهنگ، بیش از تایید بخش اعظمی از مفروضات بنیادی نظریه روابط بینالملل نخواهد بود. بنابراین فرهنگ از یکسو میتواند شامل تایید تفاوتها، نسبیگرایی و واقعیت دائمی تعارض بین اجتماعات فرهنگی باشد و از سویی دیگر فرهنگ به علت آنکه ما قادر بودهایم تا راههایی را برای زندگی کردن با یکدیگر در یک نظام دولت پیدا کنیم، از اهمیت چندانی برخوردار نیست. در این روند توانستهایم تا با تفاوتهای فرهنگی از طریق نشان دادن واکنش به صورتهای سیاسی، اقتصادی یا تکنولوژیکی برخورد نماییم.
فرهنگ نظریهپردازی در روابط بینالملل
به طور کلی نظریه روابط بینالملل میتواند به صورت عرصهای برای عملیات فرهنگی تلقی شود که طی آن نظریهپردازان در چارچوب رویکردی خاص مبادرت به اسطورهسازی در مورد مقولات سیاسی بینالملل مینمایند.[۹] تحت این شرایط میتوان از طریق مجموعهای از انگارهها شرایط اجتماعی را توضیح و مورد ارزیابی قرار داد. برای نمونه هنگامی که تشکل جامعه بینالمللی را از طریق فائق آمدن بر جنبههای آشوبزدگی (آنارکی) بینالمللی بررسی میکنیم. در این صورت تغییر سیاست بینالملل از حالت تعارضآمیز به حالت همکاریجویانه لزوما نوعی حرکت از آشوبزدگی (آنارکی) میشود. به عبارت دیگر در این روند تنها راه رهایی از آشوبزدگی، استقرار حکومت جهانی نیست. بر پایه این استدلال، اجتماع بینالمللی مرکب از مجموعه همکاریهای دستهجمعی رسمی یا غیررسمی روابط اجتماعی در میان دولتهای مستقل به صورت بدیلی برای حکومت جهانی و آشوبزدگی بینالمللی به شمار میرود.
همچنین زمانی که در چارچوب نظریه واقعگرایی الگوهای رفتاری بینالمللی را بر اساس آشوبزدگی (آنارکی) توضیح میدهیم چنین اسطورهسازی به تنهایی برای ایجاد تعارض کافی به نظر نمیرسد. زیرا آشوبزدگی با ترس همراه است که این خود معمای امنیتی را در پی دارد. از این طریق میتوان رفتار بازیگرانی که در درون آن (آنارکی) جای میگیرند و بازیگرانی که در چارچوب جامعه یعنی وضعیت سلسله مراتب به سر میبرند، تفکیک قائل شد.
چنین اسطورهسازی در نظریه سازهانگاری به شکل دیگری تجلی مییابد. زیرا از منظر نظریه مزبور آشوبزدگی (آنارکی) را خود دولتها میسازند. بر اساس این دیدگاه آشوبزدگی به جنبه تعارضآمیز و نه حالت همکاریجویانه بستگی دارد. بدین معنا که اگر چنانچه دولتها نسبت به یکدیگر از در ستیزش درآیند، ماهیت آشوبزدگی بینالمللی تعارضآمیز است ولی بالعکس اگر وارد همکاریهای جدی شوند، آن (آنارکی) حالت همکاریجویانه به خود میگیرد. بر پایه اسطورهسازی مزبور این دولتها هستند که ماهیت آشوبزدگی بینالمللی را تعیین میکنند. با توجه به زمینههای مطالعاتی مزبور اینک ضروری است عنایت به جنبههای هنجاری و انگارهای را در چارچوب هر یک از رویکردهای مزبور با تفصیل بیشتر مورد بررسی قرار دهیم.
بر اساس رویکرد «جامعه بینالمللی» از طریق تاکید بر هنجارها و ارزشهای مشترک میتوان زمینههای مناسبی را برای تفاهم بیشتر میان دولتهای گوناگون فراهم کرد. تحت این شرایط مطالعه جامعه بینالمللی تنها در بستر عمیق مسائل جامعهشناسی و تاریخی امکانپذیر است. در این راستا حتی در برخورد با مقوله «موازنه قدرت» از آن به صورت سازوکاری جهت درک مشترک و مشروعیت بخشیدن به تصمیمات اتخاذشده استفاده میشود.[۱۰] لازم به یادآوری است که برخی از صاحبنظران رویکرد جامعه بینالمللی نتوانستند موضوع رابطه میان منافع مشترک (در چارچوب نهادها و رویههای مشترک) و ارزشهای اجتماعی یا فرهنگی را به خوبی حل نمایند.
سازهانگاری به عنوان یکی دیگر از نظریههای روابط بینالملل محصول زبانشناختی ساختاری، نظریه سیاسی پستمدرن، نظریه انتقادی، نقد ادبی و مطالعات فرهنگی و رسانهای است. در حقیقت یکی از وعدههای این نظریه بازگردانیدن فرهنگ و سیاستهای داخلی به عرصه نظریه روابط بینالملل است. در این روند سعی میگردد تا مختصات فرهنگ، سیاست و جامعه داخلی که با هویت و رفتار دولت در سیاست جهانی ارتباط پیدا میکند مورد بررسی قرار گیرد. بر اساس این تحلیل هر نوع هویت دولت در سیاست جهانی تا اندازهای محصول عمکردهای اجتماعی است که باعث تشکل هویت در داخل میشود. بدین ترتیب سیاست هویت در داخل برای هویت و منافع و رفتارهای دولت در خارج امکانات و نیز محدودیتهایی را فراهم میآورد. در چنین وضعیتی حتی در شرایطی که قدرت مادی برای تعقیب سیاستهای امپریالیستی فراهم میشود، بازتولید آن نمیتواند بدون توجه به عملکردهای اجتماعی آن و بدون قدرت گفتمانی ۰به ویژه از لحاظ هویتهای مربوط) درک شود. امکان دارد حوزههایی از عملکرد فرهنگی در درون خود دولت وجود داشته باشند که بتواند دارای آثار تقویمی، تکوینی و یا علی بر سیاست دولت باشد. در اینجا تصور بر این است که دولت نیازمند است تا از طریق یک نوع هویت ملی در داخل، برای مشروعیت بخشیدن به اقتدار استخراجی که روی هویت آن در خارج تاثیر میگذارد، عمل کند.[۱۱]
به هر حال یکی از مختصات عمده سازهانگاری عنایت به ساختارهای فرهنگی و هنجاری در کنار عناصر مادی است، به گونهای که حتی در این وضعیت انگارهها هستند که به عناصر مادی قدرت مانند تسلیحات، سرزمین و جمعیت معنا بخشیده و هنجارها در تشکل منافع دارای نقش عمدهای هستند. در اینجا باید ملاحظه کرد که تا چه اندازه میان هنجارهای داخلی منطقهای و به طور کلی بینالمللی تناقض وجود دارند. برداشتهای متفاوت فرهنگی و تحلیل الگوهای رفتاری به طور عمده بر اساس هنجارهای داخلی سبب میگردند تا الگوهای رفتاری ناشناس را بر اساس شناختههای خود ارزیابی کنیم و در نتیجه جهان ناشناخته را در درون جهانی که میشناسیم بنا نماییم. تحت این شرایط باید انتظار یک سلسله سوتفاهمات، برداشتها و نیز ارزیابیهای خاص را از رفتار سایرین داشت که همین امر میتواند باعث تعارضات در سطحی بینالمللی شود.
در چارچوب نظریه نوواقعگرایی گرچه به درون دولتها و مسائل ایدئولوژیکی، ارزشی، انگارهای و هنجاری عنایت چندانی نمیشود لکن فشارهای سیستمیک و ساختاری نظام بینالملل عملا دولتها را در فرآیند نوعی جامعهپذیری از لحاظ همگونسازی رفتارها قرار میدهد به گونهای که با وجود تفاوت نظامها از لحاظ فرهنگی، سیاسی و ایدئولوژیکی، آنها مشابه هم عمل میکنند. به عبارت دیگر ساختار نظام بینالملل مبادرت به نوعی فرهنگسازی نموده و هنجار خاصی را به کلیه بازیگران تجویز مینماید. در این فرآیند جامعهپذیری، ترس، تعارض و آشوبزدگی همچنان به عنوان ویژگیهای اصلی سیاست بینالملل پابرجا باقی میمانند.[۱۲]
اصولا آنچه که میتوان از فرهنگ انتظار داشت کشف ظرفیتهای
خلاق انسانی، تاکید بر نقش تکوینی ارزشها و نگرشها، قدرت زبان، توجه به جنبههای
زیباشناختی رفتار انسانی و جامعه بینالمللی و پیدا کردن شیوههای زندگی مناسب
برای جامعه بشری است. گرچه هنجارهایی را که واقعگرایی بر آن تکیه میکند با احساس
عدم امنیت، کاهش همکاری در سیاست بینالملل، عدم اعتماد نسبت به دیگران، اندیشیدن
به منافع خود و جز اینها همراه است، ولی نمیتوان گناه طرح ویژگیهای مزبور را
صرفا به گردن اسطورهسازی واقعگرایی انداخت. زیرا عملا مختصات مزبور بخش مهم و
عمدهای از واقعیتهای بینالمللی را به منصه ظهور میگذارند.
اگر بخواهیم جایگاه فرهنگ را در
سیاست بینالملل بر اساس رویکرد ساختارگرایی که دارای طیف گستردهای میباشند،
بررسی کنیم ملاحظه مینماییم که در چارچوب این دیدگاه برخی بر این اعتقادند که
انسانها محصول جامعه خویشند. به راحتی نمیتوان تمایز روشنی را میان محیط داخلی و
بینالمللی قائل شد. از نظر بسیاری از صاحبنظران انتقادی طبیعت انسان بر اساس
شرایط اجتماعی شکل میگیرد. اصولا هیچ نوع واقعیتی در مورد جهان وجود ندارد، بلکه
ارزشها و فرهنگها هستند که بر تفاسیر و توضیحات انسان از جهان تاثیر میگذارند.
در این راستا پستمدرنیسم که در اصل یک دیدگاه فرهنگی است طبیعت انسانی را لایتغیر
تصور نمیکند. بر اساس این رویکرد ارزشها، اعتقادات و رفتار انسانها در فضاهای
فرهنگی و اجتماعی وسیعتر فرق دارند و نمیتوانند حالت عامگرایانه داشته باشند.
بدین ترتیب رفتار و اعمال افراد و نیز ارزشهای خاص تنها میتوانند بر حسب معانی و
زمینههای فرهنگی خاص درک و قضاوت شوند.
نتیجهگیری
گرچه در ابتدای امر اینگونه تصور میشود که تاکنون آن میزان تلاشی که برای تجزیه و تحلیل سیاست خارجی و سیاست بینالملل در قالب مسائل سیاسی، امنیتی و اقتصادی به عمل آمده، در مورد موضوعات هنجاری و فرهنگی صورت نگرفته و بخش عمدهای از متون، تحقیقات و مطالعات این رشته به مسائل غیرفرهنگی اختصاص یافته است، ولی نمیتوان این مطلب را انکار نمود که در طول مدت نظریهپردازی در روابط بینالملل عملا نظریهپردازان مبادرت به اسطورهسازی نموده و در چارچوبهای هنجاری و فرهنگی الگوهای رفتاری گوناگونی را توضیح دادهاند. تحت این شرایط گزارهها و مفروضاتی که آنان نظریههای خویشتن را بنا مینمایند برخاسته از هنجارهاست. بر این اساس اگر فرهنگ را به صورت دادوستد و یا تولید و بازتولید و مبادله و پخش معنا میان اعضای یک جامعه و نیز جامعه بینالمللی تعبیر نماییم در این صورت در مطالعات بین پارادایمی روابط بینالملل چنین دادوستد و بازتولید معنا را ملاحظه میکنیم. این وضعیت به طور اخص در تلاش مکتب انگلیسی (جامعه بینالمللی) سازهانگاری، واقعگرایی انتقادی، واقعگرایی نئوکلاسیک و جز اینها نیز مشاهده میشود.
نگاههای فرهنگی به روابط بینالملل سبب گردیده تا در بسیاری از موارد جهان به دو بخش صلح و همکاری و نیز جنگ و خشونت و همچنین قسمتی از آن به صورت مسئله و دیگری راهحل تلقی شود. آنچه مسلم است فضاهای ایدئولوژیک محیطهای دانشگاهی را تحت تاثیر خود قرار داده بهگونهای که عملا در اغلب موارد اسطورهسازیهای روابط بینالملل، بر اساس چنین فضاهای فرهنگی بنا شدهاند. اینکه کدام یک از اسطورهسازیهای مزبور برخاسته از هنجارها قادر به ارائه تصویر واقعیتری از رویدادهای بینالمللی و رفتارهای سیاست خارجی هستند، خود میتواند همچنان در کانون توجهات محققان این رشته مطالعاتی باشد.
پینوشتها
1. Sidney
Verba, Comparative Political Culture", in Lucian w. Pye and Sidney Verba,
(Eds),
Political Culture and Political Development (Princeton, N. J.:
Princeton University Press, 1965)
2. Stuart
Hall, (Ed.), Representations: Cultural Representations and signifying
Practices. (Milton
Keynes: Open University Press, 1997)
3. Gabriel Almond and Sidney Verba, (Eds.), The Civil Culture Revisited (Boston: Little Brown and Co., 1980)
4. Verba, OP Cit., p. 513
5. Archie Brown and Jack Gray, (Eds.), Political Culture and Political Change in Communist States (London: Macmillan, 1979), p. 10
6. Stephen White, Political Culture and Soviet Politics (London: Macmillan, 1979), p. 1
7. Norman Bailey, "The United States as Caudillo, Journal of Inter-American Studies 5 (July 1963), pp. 313-315
8. Lynn Miller, Global Order: Values and Power in International Relations (Boulder: West View Press, 1985)
9. Craig
Saper, Introduction to Artificial Mythologies (Minneapolis: University
of Minnesots
Press, 1997), See also Josef Lapid and Friedrich Kratochvil (Eds.), The
Return on Culture anti Identity in International Relations Theory (Boulder,
Cole Lynne Rienner, 1996)
10. Charles
Kegley, The Neoidealist Moment in International Studies, Realist Myths and the
New International Realities, International Studies Quarterly 37
(June 1993): 131-46
11. Alexander
Wendt, Social Theory of International Politics (Cambridge:
Cambridge
Universit!
Press: 1999)
12. Kenneth Waltz, Theory of International Politics (McGraw-Hill, mc, 1979)
- نویسنده: دکتر عبدالعلی قوام، استاد علوم سیاسی و روابط بینالملل دانشگاه شهید بهشتی به نقل از فصلنامه سیاست خارجی

