تبليغاتX
دانش سیاست و روابط بین الملل - بازسازی جهان تک‌قطبی (مقاله ای از رابرت جرویس)

بازسازی جهان تک‌قطبی (مقاله ای از رابرت جرویس)

مقدمه

  عقل متعارف و نظرات اكثر نخبگان علمى چنين استدلال مى‌كنند كه هدف اول هژمون بايد حفظ نظام حاكم بين‌المللى باشد، اما جهانى كه ما امروز در آن زندگى مى‌كنيم، چنين نيست. به هر طريق قابل تصور كه اندازه بگيريم درمى‌يابيم كه ايالات‌متحده در مقايسه با هر كشورى در طول تاريخ، سهم بيشترى از قدرت جهان را داراست. حال چه ايالات‌متحده آمريكا را همانند آنان كه سياست‌هايش را تاييد مى‌كنند، رهبر جهان بناميم و يا آن را مانند مخالفان سياست‌هايشان، همسان يك امپراتور بيانگاريم، آمريكا در نظم جهان تك‌قطبى امروز، يك هژمون است. اما خنده‌دار آنست كه واشنگتن به دنبال تغيير قواعد اين نظم است. چرا؟

  هژمون كه در راس هرم قدرت قرارگرفته، بايد خواهان حفظ و تحكيم آن باشد. حتى اگر هژمون مجبور باشد كه سهم نامتناسبى از هزينه‌ها، از جمله مطالبات سنگين سازمان ملل و بودجه دفاعى بالا را پرداخت كند، اما شانه خالى كردن از زير اين وظايف سنگين، بسيار سخت است. اين مخارج تنها هزينه اندكى براى نظم بين‌المللى است كه منافع بسيارى را براى هژمون فراهم مى‌آورد. ممكن است به نظر برسد كه كشورهاى ديگر با پيشرفت و آبادانى كه در سايه اين نظم بين‌المللى به‌دست مى‌آورند و همچنين عدم وجود اجبار جهت پرداخت هزينه‌هاى بالاى اين نظم توسط آنها، معامله بهترى كرده باشند. مثلا اروپاى غربى مى‌تواند از تلاش‌هاى آمريكا در بسيارى از حوزه‌ها، سوارى مجانى بگيرد و در عين‌حال نيز از سلطه ايالات‌متحده گلايه كند. اما با اين وجود، قدرت بى‌شمار آمريكا منافع بى‌سابقه‌اى را پديد مى‌آورد، منافعى كه از نقش كليدى دلار آمريكا در ماليه جهانى و محورى بودن زبان انگليسى در سراسر جهان تا توانايى واشنگتن در عقيم كردن اكثر ابتكارات سياسى كه براى آمريكا مضر است، نوسان دارد.

  نظام بين‌الملل كنونى، اگرچه ضرورتا كامل نيست اما تا اندازه‌اى به خاطر نقش برجسته و قوى آمريكا در بنيان نهادن آن، مطمئنا رضايت‌بخش است. هيچ كشورى نمى‌تواند بيش از هژمون، سهم بيشترى از نظم حاكم داشته و يا اينكه قدرتش جهت حفظ نظام بيش از هژمون باشد. بنابراين آمريكا بايد در روابط خارجى‌اش به شدت محافظه‌كار باشد و با قدرت و سلطه‌اش كه بدينگونه تضمين گرديده‌اند، بايد مظهر كامل قدرت حامى وضع موجود باشد.

   اين مساله، رفتار فعلى واشنگتن را، كه هر چيزى غير از محافظه‌كارى است، تبديل به يك معما مى‌كند. در مشاجره شديد بر سر ميزان مزيت‌هاى سياست خارجى پس از يازده سپتامبر، توجه شايانى به اين واقعيت عجيب نشده است كه آمريكا، عليرغم تمام قدرت و سهمش در نظام بين‌الملل، به جاى آنكه به عنوان دولتى كه متعهد به حفظ مناسبات برازنده خويش است، عمل كند، بيشتر به شيوه يك دولت انقلابى رفتار كرده است.

  شور محافظه‌كارى پس از جنگ سرد

  سياست آمريكا از پايان جنگ سرد تا حملات يازده سپتامبر، كه برخى آن را يكنواخت و ملال‌آور و با ويژگى مداخلات نظامى هرچند كوچك اما فراوان تعريف كرده‌اند، به دنبال تقويت نظام بين‌المللى بود. اين موضع محافظه‌كارانه مورد تاكيد شايد مشهورترين بيانيه دولت جورج بوش پدر قرارگرفت. اين بيانيه در واقع عبارت بود از پيش‌نويس «راهنماى دفاعى»((Defense Guidance,1992 ميلادى كه زير نظر پل ولفوويتز براى ديك‌چنى، وزير دفاع وقت، نوشته شده بود. استدلال اين پيش‌نويس آن بود كه از آنجا كه يا وضعيت دو قطبى و يا چند قطبى، تاريخ سياست جهانى را جمع‌بندى و خلاصه مى‌كند و اگر اين وضعيت‌ها باعث يديدآمدن جنگ‌هاى عمده نكردند حتما با ايجاد منازعات بزرگ، منافع ايالات‌متحده را تهديد مى‌كنند، لذا آمريكا بايد اطمينان يابد كه ديگر هيچ رقيب هم‌شانى سربرنخواهد آورد. بدين ترتيب آمريكا مى‌بايست نيروى نظامى بسيار مدرن و پرتوانى داشته باشد كه هيچ‌كس حتى فكر به چالش كشيدن ايالات‌متحده را نكند. همچنين اين ارتش مى‌بايست طيفى از مسائل و مشكلات را كه براى ديگر كشورها مهم مى‌باشند نيز حل و فصل نمايد. بدين ترتيب، كشورهاى ديگر، نيازى به توسعه ظرفيت‌هاى قوى نظامى براى خود احساس نخواهند كرد. نكته اصلى اين استدلال آن بود كه ايالات‌متحده مى‌بايست آنچه را براى حفظ خط سير سياست جهانى ضرورى است، انجام دهد. اگرچه لحن ستيزه‌جويانه اين سند مى‌بايست براى زمانى كه به مطبوعات درز مى‌كرد، تعديل مى‌يافت اما همچنان به عنوان موضع استاندارد محافظه‌كارى تلقى مى‌گردد.

  منتقدان دوره بيل‌كلينتون استدلال مى‌كردند كه آمريكا، سياست خارجى را با كار تبليغ و موعظه يكسان گرفته است. در عين‌حال ديگران از انفعال آمريكا در برابر فقر جهانى، نسل‌كشى در رواندا و استبداد فزاينده در روسيه به شدت انتقاد مى‌كردند. با اين وجود هيچ گروهى از منتقدين، زياد مورد توجه و استقبال قرار نگرفتند. براى بيشتر مردم، دليل فورى براى انجام اقدامات فوق‌العاده بيشتر وجود نداشت. بسيارى از كارشناسان سياست بين‌الملل، به خصوص آنان كه صبغه رئاليستى داشتند، بر اين امر اتفاق‌نظر داشتند و استدلال مى‌كردند كه آمريكا بايد از سياست «درگيرى گزينشى»(Selective Engagement) پيروى و نقش كشور تعادل‌بخش را در آن سوى ساحل‌ها حفظ كند.

  ايده اساسى بوش پدر و كلينتون يكسان بود، حمايت از وضع موجود و مداخله فقط به منظور ممانعت يا خنثى كردن شوك‌هايى كه باعث بى‌ثباتى مى‌شوند؛ مانند تهاجم عراق به كويت يا وحشى‌گرى صرب‌ها در حياط خلوت اروپا. عمر چنين مداخلاتى مى‌توانست كوتاه باشد، همچنين امكان بروز مشكلات ديگرى كه به آن درجه از وخامت برسند كه شايسته چنين توجهى باشند، بسيار اندك بود. در واقع از آنجا كه بيشتر تغييرات در سياست جهانى به اندازه‌اى بزرگ نبودند كه بتوانند مبانى نظام تك‌قطبى را تهديد كنند، قابل تحمل بودند. بدين نحو، زمانى كه ايالات‌متحده اقدام به مداخله مى‌كرد اساسا نقشى محافظه‌كارانه بازى مى‌كرد.

  آغازى نو: تجديدنظرطلبى هژمونيك

  اگرچه اين نومحافظه‌كاران بودند كه پيش‌نويس راهنمايى دفاعى 1992 را تدوين كردند و اين سند غالبا به عنوان راوى سياست فعلى آمريكا نگريسته مى‌شود، اما اين دو ـ سند راهنماى دفاعى و سياست آمريكا ـ به شدت در تضاد با يكديگر قرار دارند. سه عامل به‌هم پيوسته كه در سياست خارجى فعلى آمريكا محوريت يافته‌اند، جايگاه اندكى در پيش‌نويس سندى كه تقريبا يك دهه پيش‌نوشته شده، دارند.

اول، دكترين فعلى تاكيد دارد كه صلح و همكارى تنها زمانى وجود دارد كه تمام دولت‌هاى مهم، دموكراتيك باشند. از آنجا كه سياست خارجى كشورها، انعكاس‌دهنده سرشت رژيم داخلى‌شان مى‌باشد، دولت‌هايى كه ابزار حاكميتشان، قانون است و منافع مردمشان را بيان مى‌نمايند، سياست خارجى ملايم و بى‌خطرى را هدايت مى‌كنند. حكومت‌هاى استبدادى نيز، بيچارگى و فلاكت را همانند داخل، به خارج نيز تحميل مى‌كنند.

  دوم، يكى از ابزارهاى حياتى براى حفظ نظم جهانى عبارتست از آنچه دولت فعلى آن را «پيش‌دستى»(Preemption) كه در واقع «پيشگيرى»(Prevention) است مى‌نامد، از جمله جنگ پيشگيرانه. در مواردى مثل عراق، آمريكا استفاده از زور را با اين استدلال توجيه كرد كه حتى اگر صدام داراى برنامه سلاح‌هاى كشتارجمعى هم نبود اما با مساعد شدن شرايط حتما اين كار را انجام مى‌داد. پس براى آمريكا بهتر بود كه به جاى منتظر ماندن براى وقوع اين مساله، دست به اقدام بزند. اگرچه ممكن است اين استدلال يك توجيه سياسى و روانشناختى باشد اما از مبنايى منطقى و قوى برخوردار است. اين منطق، به خصوص زمانى صادق است كه بازدارندگى، توان هماوردى با دشمنانى مثل تروريست‌ها كه خود را وقف خصومت كرده‌اند، نداشته باشد. وقت حتى براى دفاع هم ناكافى است، ايالات‌متحده بايد به اقدامات پيش‌دستانه متوسل شود.  با اين وجود، حتى اگر اقدامات پيشگيرانه در كوتاه‌مدت كارآمد باشند، اما اگر قرار باشد كه سياست بين‌المللى در مسير عادى‌اش حركت كند، اين اقدامات تنها يك جايگزين موقتى خواهند بود. براى ايجاد صلح دائمى، ثبات و آبادانى، نظام نبايد ـ همانطور كه راهنماى دفاعى ادعا مى‌كند ـ فقط حفظ شود، بلكه نظام بايد متحول گردد.

  اگرچه عامل دوم در اين سه، شايد بتواند با نگاه محافظه‌كارانه از نقش هژمون منطبق گردد، اما دوتاى ديگر نمى‌توانند. اين سه با هم استدلال مى‌كنند كه حتى اگر وضعيت موجود از بعضى جهات رضايت‌بخش بود نيز، اين تنها يك توهم است كه باور كنيم آن وضعيت حفظ خواهد شد. به هرحال سياست جهانى به هر طريقى، شديدا تغيير خواهد كرد. سوال اينست كه چه‌كسى آن را تغيير مى‌دهد وآيا اين تغيير، به سمت بهتر شدن است و يا بدتر شدن؟ در واقع مدل سياست خارجى آمريكا را بايد در دوران پس از ناپلئون يافت و نه دوران پس از تاليران و مترنيخ؛ واقعيتى كه هنرى كسينجر و ديگر دانش‌آموختگان نظم حاصل از كنگره وين را شوك‌زده مى‌كند. آمريكا نمى‌تواند به سادگى از طريق سياست‌هايى كه مورد حمايت رئاليست‌ها هستند و پيش از يازده سپتامبر انجام مى‌گرفتند، جايگاه هژمونيك خود را حفظ كند و بنابراين دكترين فعلى استدلال مى‌كند كه در عوض، ايالات‌متحده بايد يك قدرت انقلابى باشد.

  قدرت تبيين محدود 11 سپتامبر 

  حملات يازده سپتامبر، ساده‌ترين و واضح‌ترين تبيين براى اين دگرگونى استراتژيك مى‌باشند. حتى اگر برخى از تحليلگران با بسيارى از سياست‌هاى دولت بوش مخالفت كرده باشند، اما اندكى از آنها ادعاى اين دولت را مبنى بر اينكه براى مواجهه با تروريسم، نياز به اقدامات راديكال است، رد كرده‌اند. اين تغيير براى جورج بوش، حتى جدى‌تر و چشمگيرتر بوده است چرا كه حملات 11 سپتامبر به شدت احساس تهديد را در وى افزايش داد و باور وى مبنى بر اينكه ارتباطى نزديك بين مستبدين و تروريست‌ها وجود دارد را تقويت كرد. اگرچه ممكن است بوش و همكارانش با بدينى درباره روابط صدام و القاعده غلو كرده باشند، اما گويا آنها واقعا باور دارند كه هرچند رژيم‌هاى غيردموكراتيك همگى از تروريسم حمايت نمى‌كنند، اما رژيم‌هاى حامى تروريسم همگى غيردموكراتيك هستند. آنها بر اين بارو هستند كه تروريسم، بدون حمايت دولتى، محو مى‌گردد.

  با تركيب اين مساله با اعتقاد به اينكه تروريسم، تهديدى اساسى براى بقيه جهان پديد مى‌آورد، اينگونه نتيجه گرفته مى‌شود كه جهان، تنها زمانى امن است كه تمام كشورها به سمت دموكراسى متحول شوند. اگرچه ممكن است اين عقايد در نگاه بدبينان، توجيهاتى صرف براى سياست‌هاى اعمالى در سرزمين‌هاى ديگران باشند، اما به احتمال زياد اين باورها از صميم قلب وجود دارند و تا حدى مسئول سياست انقلابى آمريكا هستند.

  البته اين بدان معنى نيست كه عقايد مذكور، استوار و راسخند. همانگونه كه «جورجى گاس»(Gregory Gause) مى‌نويسد در بهترين حالت، ارتباط بين مستبدين و تروريست‌ها، اندك و ناچيز است(اف جورجى گاس، 2005: 76-62). شبه دولت فلسطين، دموكراتيك است اما آيا از توسل به تروريسم دست مى‌كشد؟ وسعت و كم و كيف حمايت پاكستان از تروريسم در كشمير و هند به اندازه گستره دموكراسى‌اش نمى‌رسد. ايران از نوعى از تروريسم حمايت مى‌كند(2)، اما با اين‌حال بسيار دموكراتيك‌تر از عربستان است كه حامى تروريسم نيست. جداى از آنكه اغلب حكومت‌هاى غيردموكراتيك، مخالفين علنى خود را كه به تبعيد فرستاده شده‌اند و يا مى‌كشند، اما به خصوص به‌خاطر آنكه كنترل تروريست‌ها سخت است، از تروريسم اجتناب مى‌كنند.

  ادعاى اساسى‌تر كه مى‌گويد تروريسم آنچنان تهديد بزرگى است كه اقتضاى تحول نظام بين‌الملل را در پى دارد نيز بايد مورد سوال قرار گيرد. تروريست‌ها اگر از سلاح‌هاى هسته‌اى و بيمارى‌هاى مسرى مرگ‌بار استفاده نكنند، نمى‌توانند ضربه بزرگى وارد سازند(جان مولر(John Mueller)، 2005: 505- 487). حتى تلفات مردم در حملاتى به وحشتناكى 11 سپتامبر، كمتر از كشتگان حوادث رانندگى در طى يك‌ماه است. دستيابى به سلاح‌هاى هسته‌اى و حتى عوامل بيولوژيكى مسرى، كه البته مى‌تواند دوستان تروريست‌ها را نيز همانند دشمنان آنها بكشد، فوق‌العاده سخت است. اگرچه اقدامات پيشگيرانه جدى، ضرورى مى‌باشند، اما عدم تناسبى آشكار بين تهديد و راه‌هاى چاره‌اى كه واشنگتن ارائه مى‌دهد، وجود دارد. تهديد براى آمريكا، تا اندازه‌اى از آن جهت بزرگ جلوه مى‌كند كه برخلاف كشورهاى اروپاى غربى، ايالت‌متحده در گذشته تجربه حمله تروريستى موفقيت‌آميزى را با اين مقياس تجربه نكرده بود. اينك تصوير تلويزيونى سوختن و فروپاشى برج‌هاى دوقلو به صورت آشكار و محونشدنى برجان و روح آمريكائيان نقش بسته است.

  علت ديگر اينكه تروريسم به شدت تهديدزا به نظر مى‌رسد، آنست كه هژمونى آمريكا و افول غم‌انگيز اين هژمون در جنگ بين‌المللى كه ممكن است حاصل آن باشد، به معنى آنست كه بسيارى از تهديدها كه سابقا به شدت بارز بوده‌اند، اكنون ناپديد شده‌اند. ديگر تهديدهاى اندكى باقى‌مانده تا با وضعيت اين دوره مقايسه شوند. تهديدهاى كوچك، اگرچه به صورت منطقى در رديف چالش‌هاى بنيادينى مانند جنگ سرد قرار نمى‌گيرند، اما از لحاظ روانشناختى اينگونه جلوه مى‌كنند.

  تناقض، دقيقا در همين‌جاست. از يك طرف، بسيارى از اساتيد اين ادعا را رد مى‌كنند كه تهديد تروريسم، اقتضا مى‌كند كه آمريكا جهان را متحول سازد. از طرف ديگر، اين تنها بوش و گروه نومحافظه‌كاران نيستند كه اقتضاى تروريسم را تحول جهانى مى‌دانند، بلكه بخش چشمگيرى از نخبگان نيز حامى اين فكر هستند، از جمله برخى از نخبگان مخالف جنگ عراق كه اين جنگ را انحرافى هزينه‌بر مى‌دانستند. حملات 11 سپتامبر، بخشى از تبيين اين مساله است كه چرا بسيارى از شهروندان آمريكا احساس مى‌كنند كه يك جهان ناهمگون، ناامن است. اما اين نتيجه فقط و فقط از اين حوادث گرفته نمى‌شود، مسائل ريشه‌دار ديگرى نيز در كار هستند.

  معمارى امنيت هژمون

  آمريكا بر اين باور است كه در نوعى خاص از معماى آشناى امنيت، گرفتار شده است. براى امنيت بخشيدن به خودش، بايد به چهره امنيت حكومت‌هاى غيردموكراتيك چنگ اندازد. آمريكا عليرغم ارزش و احترام ذاتى كه براى دموكراسى قائل است، اما اگر جهانى محروم از دموكراسى و غيردموكراتيك را امن دريابد، ممكن است تصميم بگيرد در آن زندگى كند. با اين وجود، از آنجا كه غيردموكراتيك‌ها همواره آمريكا را تهديد خواهند كرد، اين امنيت نمى‌تواند تضمين گردد. اگرچه نظام جهانى فعلى تك‌قطبى است اما وضعيت، همچنان شبيه دوران جنگ سرد است؛ دورانى كه آمريكا و شوروى به خاطر ايدئولوژى‌ها و رژيم‌هاى داخلى متضاد، يكديگر را تهديدى ذاتى عليه خود تلقى مى‌كردند و هر دو همديگر را به‌طور متقابل هم تهديد مى‌كردند و هم تهديد مى‌شدند. جالب اين است كه اين واقعيت كه آمريكا يك هژمون است، باعث تقويت ميل و هوس انقلابى‌گرى‌اش مى‌گردد. اميد در كنار هراس و فرصت در كنار تهديد، وجود دارد.

  قدرت تغيير

  اين واقعيت كه آمريكا فاقد رقيب هم‌شان است، به معنى آنست كه ايالات‌متحده مى‌تواند توجهش را در جاى ديگرى متمركز كند. اضافه بر اين، با فروپاشى اتحاد جماهير شوروى، دكترين امنيت‌ملى بوش در سال 2002 ميلادى به درستى تصريح مى‌كند كه «منازعه بزرگ قرن بيستم، بين آزادى و تماميت‌خواهى، با پيروزى قاطع نيروهاى آزادى و با مدلى واحد از موفقيت ملى يعنى آزادى، دموكراسى و تجارت آزاد پايان يافت»(استراتژى امنيت‌ملى آمريكا(The National Security Strategy of the United States of America): 2002). از آنجا كه تقريبا تمام كشورها حداقل از ارزش‌هاى دموكراتيك، حمايت ظاهرى مى‌كنند، رهبران آمريكا مشتاقانه اعتقاد دارند كه اكنون بهترين زمان براى آمريكا، جهت بازسازى نظام بر طبق تصوير موردنظر خودش است.

  راه‌حل اين مساله عبارتست از هدايت ديگر كشورها و جوامع به سوى تبديل شدن به ليبرال دموكراسى و احترام به حقوق فردى، قانون و همسايگانشان. تمام ابزارها بايد در جهت اين هدف مورد استفاده قرار گيرند، از جمله قدرت نظامى، اقدامات مخفيانه، سازمان‌هاى غيردولتى و ديپلماسى كه بايد جهت حمايت از برنامه «تحول‌آفرين»(Transformational) سازماندهى مجدد يابد(كاندوليزا رايس(Condoleezza Rice)، 2006). اگرچه اخيرا بوش از ابزار تمايلش مبنى برسرنگونى رژيم‌هاى كره شمالى و ايران پرهيز كرده است، اما منطق سياست‌هايش به روشنى، اين جهت‌گيرى را نشان مى‌دهد. حتى كارآمدترين سياست‌هاى ضداشاعه سلاح‌هاى كشتارجمعى نيز، راه‌هاى فرار و حقه بازى را كامل نمى‌بندند. تنها راه تضمين اين مساله كه روحانيون در ايران يا ديكتاتور كره شمالى، سلاح هسته‌اى به دست نياورند آنست كه آنها را از قدرت كنار بزنيم. مى‌توان با اين تئورى كه دموكراسى‌ها، ملايم و غيرخشن هستند، مخالفت كرد يا به دورويى بوش و همچنين رفتارهاى نفاق‌آميز روساى جمهور سابق آمريكا اشاره كرد؛ چرا كه آنها به حكومت‌هاى دموكراتيك كه سياست‌هاى غيرقابل قبولى را اتخاذ مى‌كردند، حمله كردند. مثل ونزوئلا در زمان حكومت هوگوچاوز و يا حكومت فلسطينى دوران حماس. حتى در اين چارچوب مى‌توان استدلال كرد كه مواضع آمريكا، همانطور كه در گذشته بوده، تنها لفاظى است. با اين‌حال، تمام علائم حاكى از آن هستند كه بوش و بسيارى از همكارانش به آنچه مى‌گويند اعتقاد دارند و حتى با آنكه آمريكا هنوز از آخرين و شديدترين ابزارهاى تحت اختيارش استفاده نكرده، اما ميزان بى‌سابقه فشار واشنگتن بر رژيم‌هاى دوست و احتمالا بى‌ثباتى مثل مصر و عربستان جهت دموكراتيك شدن، باعث تعجب منتقدين(وحشت برخى و اضطراب ديگران) گرديده است.

  موضع بوش هم خوش‌بينانه و هم بدبينانه است؛ بدبينانه از آن جهت كه تصريح مى‌كند ابزارهاى استاندارد سياست بين‌الملل جهت فراهم كردن رژيم‌هاى استبدادى كافى نيستند. خوش‌بينى وى نيز در استدلالش وجود دارد كه مى‌گويد دموكراسى‌ها در محيط بين‌الملل مورد استقبال قرار مى‌گيرند و آنها نيز رهبرى آمريكا را مى‌پذيرند. همچنين خوش‌بينى او در اعتقادش مبنى بر اينكه دموكراسى، به كمك آمريكا مى‌تواند به تمام كشورها برده شود نيز وجود دارد. براساس ديدگاه دولت بوش، با برداشته شدن موانعى كه رژيم‌هاى خودكامه سالخورده به طور مصنوعى تحميل كرده‌اند، اين شكل از حكومت شكوفا مى‌گردد. بدين ترتيب، دموكراسى احتياجى به پيش‌شرط‌هاى سخت و طاقت‌فرسا و تحول پيشين جامعه ندارد.

  بازسازى نظام در تصور هژمون

  روى ديگر اين سكه آنست كه تا زمانى كه بسيارى از كشورها غيردموكراتيك هستند، دموكراسى‌ها در جاهاى ديگر دنيا، از جمله ايالات‌متحده، نمى‌توانند امن باشند. رييس‌جمهور، وودرو ويلسون مى‌خواست جهان را براى دموكراسى امن سازد. بوش با اين استدلال كه تنها در جهان دموكراسى‌هاست كه ايالات‌متحده مى‌تواند امن باشد، اين مساله را گسترش داد و برعكس كرد.

  بوش در سخنرانى آغازين دومين دوره رياست جمهورى‌اش گفت: «بقاى آزادى در سرزمين ما به صورت فزاينده وابسته به موفقيت آزادى در سرزمين‌هاى ديگر است. بهترين اميدها براى صلح در دنياى ما، گسترش آزادى در تمام جهان است»(سايت خبرى كاخ‌سفيد، 20 ژوئن 2005). اين سخنان، يادآور سخنرانى سال 1950 «دين آجسون»(Dean Acheson) وزيرخارجه وقت، بود كه گفت: «ما فرزندان آزادى هستيم، ما فقط در محيط آزادى است كه مى‌توانيم امن باشيم»(گديس، 2005: 106) (Gaddis). در سراسر دوران جنگ سرد، آمريكا بين قبول جهانى ناهمگون و اعتقاد به اينكه شوروى تا زمانى كه كمونيسم باشد، يك تهديد است؛ مردد بود. رونالد ريگان نيز موضع آچسون را با تمام وجود پذيرفت، اگرچه شايد قبول اين موضع فقط زمانى بود كه معلوم شد نظام شوروى، ممكن است بدون توسل به جنگ برچيده شود.

  جايگاه آمريكا در جهان بى‌سابقه است، اما اميالى كه آن را به حركت وامى‌دارند، اينگونه نيستند. هژمون با بنيان نهادن نظمى در داخل قلمرو گسترده خود، هرآنچه را كه خارج از دسترسش باشد، به عنوان تهديد تلقى مى‌كند. ميزان و وسعت نفوذ هژمون به معنى آنست كه تمام سطوح و رده‌هاى آشفتگى‌هاى جغرافيايى و ايدئولوژيكى مى‌توانند آن را تهديد كنند. مى‌توان مرزها را توسعه داد اما اين كار فقط آن آشفتگى‌ها را دوباره احيا مى‌كند. امپراتورى روم عليرغم اين واقعيت و يا شايد به خاطر آنكه فاقد آنچه كه امروز «رقيب هم‌شان» مى‌گويند، بود؛ هرگز نتوانست مرزهايى با ثبات برقرار كند. بريتانيا نيز اگرچه توانست در قرن نوزدهم با كشورهاى اروپايى، روابطى كارگشا برقرار كند، اما امپراتورى‌اش فراتر از آنچه مى‌خواست توسعه يافت. اين مساله تاحدى به‌خاطر ناتوانى بريتانيا در كنترل و محدود كردن مستعمراتش در آفريقا و آسيا بود. بريتانيا كه نمايندگى‌هاى تجارى بنيان نهاده بود، نه‌تنها به خاطر رقابت با ديگر دول اروپايى بلكه به‌واسطه مشكلات ايجاد نظم محلى، امپراتورى‌اش بيشتر توسعه يافت(گالبريث(Galbraith) 1960: 48-34). براى آمريكا، مرزها بيش از آنكه جغرافيايى باشند؛ ايدئولوژيك هستند. اما نكته اساسى همچنان ثابت است؛ حفظ و نگهدارى يك منطقه مطلوب و داراى نظم، نيازمند رام كردن يا به زانو درآوردن مناطق و ايدئولوژى‌هايى است كه توانايى بالقوه ايجاد مزاحمت دارند.

  همچنين بدين نحو، هژمونى به‌گونه‌اى تمسخرآميز، حس تهديد را بزرگنمايى مى‌كند. همين واقعيت كه آمريكا در سراسر جهان، داراى منافع است منجر به هراس از اين مى‌شود كه تغییرات نامطلوب در يك منطقه مى‌تواند منافع آمريكا را در جاهاى ديگر تضعيف كند. اكثر تغييرات اگر موقعيت آمريكا را بهتر نكند، لاجرم به ايالات‌متحده ضربه وارد مى‌سازند.

  اضافه برآن، هژمونى آمريكا به معنى آنست كه حتى آن‌هايى كه ارزش‌ها و منافع مشتركى با آمريكا دارند، انگيزه گرفتن سوارى مجانى از تلاش‌هاى آمريكا را نيزدارند، چرا كه آن‌ها مى‌دانند واشنگتن نمى‌تواند از اجراى نقش خود، شانه خالى كند. بدين ترتيب، اگرچه آمريكا منافع ذاتى اندكى در سرزمين‌هاى مرزى اطراف چين دارد و ژاپن به آن اندازه قوى است كه بتواند بيشتر بار اين منطقه را به دوش بكشد، اما هراس‌هاى آمريكا از رشد چين از منطق خاصى پيروى مى‌كند. رشد نفوذ منطقه‌اى چين باعث كاهش نفوذ آمريكا در آن منطقه مى‌شود مگر آنكه چين تبديل به يك دموكراسى ملايم گردد. اگرچه چين نمى‌تواند در آينده قابل پيش‌بينى به رقيبى هم‌شان براى آمريكا تبديل شود، اما حتى آنهايى كه بدگمان نيستند نيز اعتقاد دارند از آنجا كه نظم آمريكايى تا دروازه‌هاى چين گسترش يافته است، چين نيز در نظم ايالات‌متحده اخلال ايجاد مى‌كند. آشفتگى‌هايى كه در جهان چندقطبى يا دو قطبى بروز مى‌كنند، براى هژمون، بسيار بزرگتر و پرهيب‌تر جلوه مى‌نمايد؛ چرا كه آنها در سراسر جهان پديد مى‌آيند و همه‌چيز به هم پيوسته به نظر مى‌رسد. اين سخن رئاليسم حقيقت دارد كه افزايش قدرت ملى موجب افزايش منافع مى‌گردد. لذا اين فقط درندگان نيستند كه با خوردن بيشتر، اشتهايشان نيز افزايش پيدا مى‌كند.

  قدرت هژمون و حقوق بين‌الملل

  به صورت كلى، نفى حقوق بين‌الملل و به صورت خاص، رد دادگاه كيفرى بين‌المللى(International Criminal Court) اثبات مى‌كنند كه چرا موضع ايالات‌متحده نه محافظه‌كارانه است و نه مى‌تواند اينگونه باشد. در نگاه اول، مى‌توان تصور كرد كه آمريكا به دنبال تقويت بسيارى از محدوديت‌هاى قانونى و حقوقى است(به عنوان مثال ر. ك. آيكنبرى(Ikenberry)، 2001). از آنجا كه حقوق بين‌الملل توسط قدرتمندترين بازيگران توسعه مى‌يابد، تغييراتى كه احتمال دارد به جابجا شدن روابط قدرت كمك كند را محدود مى‌نمايد، هزينه‌هايى كه هژمون بايد براى فرمانبرى و تمكين ديگران صرف نمايد را به ميزان زيادى كاهش مى‌دهد و بدين ترتيب كلا محافظه‌كار است. با اين وجود، در حاليكه يك نظام حقوقى، قواعد يكسانى را براى تمامى بازيگران به كار مى‌بندد، اما اين مساله در نظام هژمونيك كاملا متفاوت است. اين به خاطر نقش متمايز هژمون از ديگر كشورها است.

  اگر از اين زاويه نگاه كنيم ادعاى دولت بوش مبنى بر اينكه ديگر كشورها نمى‌توانند دكترين جنگ پيشگيرانه را اجرا كنند و همچنين عدم پذيرش دادگاه كيفرى بين‌المللى، كاملا قابل فهم مى‌گردد. تنها هژمون است كه مى‌تواند مشكلات، از جمله مشكلات ديگران را در نطفه خفه كند و همين واقعيت كه هژمون دست به اقدام پيشگيرانه مى‌زند، به معنى آنست كه ديگران نه نيازى به اين عمل دارند و نه بايد اينگونه كنند. هژمون، به همين شيوه نيازمند استفاده از قدرت نظامى به طريقى است كه آن را در معرض مواجهه با عملكرد دادگاه كيفرى بين‌المللى قرار مى‌دهد. اين نيروهاى هژمون است كه در سخت‌ترين فعاليت‌ها درگير مى‌شوند و جايگاه هژمون، آن را هدفى روشن براى آنهايى قرار مى‌دهد كه انگيزه‌هاى چندگانه دارند؟ انگيزه‌هايى از حسادت و سياست داخلى گرفته، تا جاه‌طلبى‌هاى منطقه‌اى كه با آشفته كردن آمريكا، افزايش مى‌يابند. با در نظر گرفتن سختى‌هاى وظيفه‌اى كه هژمون برعهده گرفته، غيرمحتمل است كه هژمون بتواند با هر مجموعه قواعدى ـ كه نتواند شرايط پيش‌بينى نشده‌اى را در بربگيرد كه هژمون ممكن است مجبور باشد در آن قالب عمل كند ـ زندگى كند. اگر آمريكا به دنبال تحول نظام است، نمى‌تواند الگوى مساوات‌طلبانه و شورايى را اتخاذ كند؟ مدلى كه به شدت مورد حمايت تئورى‌هاى متداول ليبرال در حوزه همكارى‌هاى بين‌المللى هستند.

  تعصب تبليغى آمريكا و رئيس‌جمهور آن

  جداى از عوامل سيستميك كه هژمون امروز را به جاى حفظ نظام به سمت تغيير، هدايت مى‌كنند، عوامل ديگرى نيز در كنار يازده سپتامبر تاثيرگذار هستند. نگاه و شخصيت مذهبى شخص بوش و فرهنگ سياسى آمريكا.

  اعتقادات راسخ مذهبى بوش

  زمانى‌كه رئيس‌جمهور به قدرت رسيد، در واقع تا دهم سپتامبر 2001، ايده‌اى اساسى درباره سياست خارجى نداشت. نظراتى نيز كه وى درباره سياست خارجى داشت او را به سمت يك سياست واقعگراى سنتى و بلكه جسورانه، مثل آنچه كه پيش‌نويس راهنماى دفاعى 1992 به صورت خلاصه آورده، متمايل مى‌كرد. اما پس از حملات يازده سپتامبر، او با سرعتى فوق‌العاده، موضعى جديد اتخاذ كرد و در طى چند روز نسبت به اقدام پيشگيرانه و گسترش دموكراسى در سراسر گيتى متعهد گرديد. بخشى از تبيين اين تحول، به شخصيت وى، به خصوص تمايل و شيفتگى‌اش به قطعيت و رفتارهاى ملوكانه و حتى تا حد بيشترى به عقايد مذهبى تعصب‌آميزى كه بر شيوه تفكر وى سايه انداخته، برمى‌گردد(برونى(Bruni)، 2001: 1 و اريكسون(Erikson)، 2004: 33- 28). بوش به سبب راهى كه وى را دوباره به سوى مسيح  بازگرداند و به وى توانايى بريدن از گذشته بى‌هدف و مى‌خوارگى‌اش را اعطا كرد، به دنبال رسالت‌هايى است كه به زندگى وى و كشورش معنى مى‌بخشند، جهان را به خير و شر تقسيم مى‌كند و به احتمال و كارايى تحول اعتقاد دارد. وقتى كه وى در اوايل دولتش گفت كه از «مگس كشتن» به عنوانى سياستى ضدتروريستى خسته شده است(گزارش كميسيون 11/9(The 9/11 Commission Report)، 2004: 202)، در واقع وى با بى‌اعتنايى به هزينه‌هاى سرسام‌آور و حتى خسارت بار احتمالى، علاقه خاص خود را به راه‌حل‌هاى فراگيرتر نشان مى‌داد.

  حملات تروريستى، اين شيوه تفكر را تقويت كردند و باعث شدند بوش احساس كند كه اكنون رسالت خود را يافته است. او خود و كشورش را درگير در منازعه‌اى بر ضد «شر» مى‌بيند. يكى از نزديكان بوش مى‌گويد كه پس از حملات 11 سپتامبر، بوش اينگونه تصور مى‌كرد كه «اين همان چيزى است كه مرا به خاطر آن آفريده‌اند»(هاردينگ(Harding)، 2003: 4) بوش به عنوان يك مسيحى دوباره متولد شده(Bornagain) به شدت مجذوب ايده تحول مردم، جوامع و سياست جهانى است. رغبت بوش به اين مساله با غرقاب تفكرات نومحافظه‌كارانه، دست‌به‌دست هم مى‌دهند. تفكراتى كه به برعهده گرفتن ماموريت‌هاى جاه‌طلبانه در وادى سياست خارجى براى حفظ سلامت سياسى و اخلاقى داخلى‌اش باور دارد و همچنين بر اين باور است كه مى‌توان از طريق تصحيح عقايد و آرمان‌هاى مردم، شاهد پيشرفت در سطح بين‌الملل بود(ويليامز(Wiliams)، 2005: 337-307 و بويل(Boyle)، 2004: 103-81). اعتقاد به ترقى و قبول وضع موجود امور نمى‌تواند جان‌ها را نجات دهد و يا صلح دائمى ايجاد كند.

  فرهنگ سياسى آمريكا

  مردمى كه از زندگى و عقايد شخصى بوش اطلاعى ندارند نيز ممكن است به نتايج مشابهى برسند. فقط به عنوان دو نمونه روشن مى‌توان به چنى، معاون رئيس‌جمهور و دونالد رامسفلد، وزير دفاع، اشاره كرد كه با آنكه شخصيت‌هايشان بسيار متفاوت از بوش است، اما به شكل‌گيرى دكترين وى كمك كردند. اما با اين‌حال، آن دو به عنوان آمريكايى، متاثر از رگه‌هاى سنت آمريكايى هستند كه رويكرد تحول‌طلبانه را تقويت مى‌كنند. پنجاه سال پيش، لوئيس هارتز(Louis Hartz) به عنوان نظريه‌پرداز سياسى هاروارد، بسيار عالى استدلال مى‌كرد كه آمريكا به عنوان كشورى كه توسط بخشى از طبقه متوسط جامعه بنيان نهاده شده، مشكلات زياد و بزرگى در فهم جوامع غيرليبرال دارد، در مواجهه با اميال انقلابى دچار كج‌فهمى مى‌شود و انتظار دارد كه الگوى خودش را ديگران به سرعت نسخه‌بردارى كنند(هارتز، 1955).

  اين رويكرد، كه غالبا به اشتباه محافظه‌كارانه ناميده مى‌شود، همچنان قدرتمند و داراى نفوذ است. تحت شرايط فعلى، اين رويكرد در تبيين تركيب هراس و خوش‌بينى كه ويژگى آمريكاست، كمك مى‌كند، اما در عين‌حال بايد گفت كه اين رويكرد تنها مى‌تواند رفتار تعداد اندكى از متحدين آمريكا را تبيين كند. بنابراين، جهان ناهمگون، جهانى خطرناك است، ارزش‌هايى كه براى آمريكائيان، عزيز هستند؛ براى ديگران نيز به صورت غريزى و ناخودآكاه ارزش تلقى مى‌گردد و هنگامى كه دست سنگين سركوب برداشته شود ديگر كشورها نيز ليبرال دموكراسى مى‌شوند.

  در سراسر جنگ سرد، رهبران آمريكا تاكيد داشتند كه ايالات‌متحده، قدرتى انقلابى است. اين شيوه تا حدى ابزارى تبليغاتى جهت مقابله با اين فكر بود كه شوروى به منظور انجام تغييرات مرتقيانه ايستادگى مى‌كند، اما آمريكا جلوى آن را گرفته است. اما پيام اين مطلب، كاملا تخيلى نبود. آمريكا هرگز از جهان مملو از دولت‌هاى غيردموكراتيك راضى نبوده است. آمريكا همواره حتى شرط‌هاى سنگينى درباره سياست سنتى قدرت داشته و بسيار بيش از اروپائيان معتقد به اين بوده كه سياست خارجى يك كشور به شدت متاثر از ترتيبات داخلى آن است. هم منتقدين و هم مدافعين سياست خارجى آمريكا، غالبا به ويژگى‌هاى متمايز اصلاح‌طلبانه آن اشاره كرده‌اند.

  ويلسونيسم، سنت دوم و مرتبط با قبلى است. ويلسون فكر مى‌كرد كه آمريكا مى‌تواند دموكراسى را در خارج گسترش دهد و اين رژيم‌ها نيز ذاتا صلح دوست و مايل به همكارى مى‌باشند. اگرچه اين نگاه، انحصارا آمريكايى نبود ـ ويلسون تا حدى متاثر از تاليفات اصلاح‌طلبان ليبرال بريتانيايى بود، اما بازتاب عميقى در جامعه سياسى آمريكا داشته است. اين يكى از دلايلى بود كه ريگان در اينكه برچسب امپراتورى شيطانى را به شوروى بزند، تعلل نكرد و با اطمينان كامل براى تمام كردن كار نظام كمونيسم تلاش كرد.

  حتى زمانى كه امريكا به دنبال چنين هدف بزرگى نبود نيز، ايالات‌متحده در طى جنگ سرد در معرض عكس‌العمل به شكست‌ها و موانع بود، اما نه از طريق اصلاح و ترميم‌ها در نيمه راه، بلكه با دنبال كردن ابتكارعمل‌هاى برجسته مثل متحد كردن اروپا، مدرن كردن جهان سوم يا ناديده گرفتن مقاومت بريتانيا و فرانسه و تلاش جهت اتحاد آلمان در 1990-1989(سستانوويچ، 2005: 23-13). برخى از اين اقدامات موفقيت‌آميز بودند و برخى ناكام ماندند. اما به هرحال اين اقدامات از سنخ سياست‌هاى محتاطانه حفظ نظام كه از يك كشور حامى حفظ وضع موجود انتظار مى‌رود، نبودند. آمريكا به جاى سر و كله‌زدن با مشكلات خاص براساس ضوابط آنها، اصلاح و يا برنامه‌ريزى درباره آنها، به دنبال تغييرات دور از دسترس بوده است.

  پيامدهاى جانبى يك هژمون تجديدنظر طلب

  بنابراين، دلايل متعدد سيستميك، ملى و فردى قادر به تبيين اين مساله‌اند كه چرا به جاى آنكه آمريكا از وضع موجود كه در بردارنده نظمى است كه در آن نظم، قدرتى چشمگير و نفوذى گسترده را اعمال مى‌كند، حمايت كند؛ يك هژمون تجديدنظرطلب است كه به دنبال نظام بين‌المللى جديد و بهترى است. بوش و همكارانش به شدت اعتقاد دارند كه «تحول» نتيجه‌بخش است. بوش در فوريه 2002 در پاسخ به سوالى در مورد انتقادهاى قابل پيش‌بينى فرانسه از سياست‌هاى آمريكا گفت: «تاريخ به ما فرصتى منحصر به‌فرد براى دفاع از آزادى داده است و ما اين فرصت را غنيت شمرده و از آن دفاع مى‌كنيم»(سايت خبرى كاخ‌سفيد، 18 فوريه 2002). وى يك ماه بعد اعلام كرد: «ما درك مى‌كنيم كه تاريخ ما را به اقدام فراخوانده است و ما فرصت تبديل جهان را به جهانى صلح‌آميزتر و آزادتر از دست نخواهيم داد»(همان). اين يك فرصت است، چراكه نه‌تنها آمريكا داراى قدرتى عظيم است بلكه گسترش دموكراسى، به جز براى اندك ديكتاتورى‌هاى باقيمانده، به نفع همه مى‌باشد و مردم سراسر جهان نيز مى‌خواهند آزاد باشند.

  اين داستان، داستانى عالى و شگفت‌انگيز است، اما تمام زواياى آن ايراد دارند. اگرچه قدرت آمريكا بسيار زياد است اما راه بسيارى تا نامحدود بودن دارد. در حقيقت، خود واقعيت قدرت عظيم آمريكا به معنى آنست كه حتى هواداران آن هم به دلايل محكمه‌پسند، از اينكه ممكن است منافع آنها مورد غفلت قرار گيرد، نگران مى‌شوند. اگر ديگران به صورت فعال، مقاومت نكنند، انتظار مى‌رود كه آنها نيز مثل فرانسه، كم‌كم پشت آمريكا را خالى كنند. اين مطلب خصوصا سخت است چرا كه حمايت گسترده و فعال از يك ائتلاف عظيم براى دموكراسى مى‌تواند با نشان دادن اينكه دموكراسى‌سازى فقط پوششى براى قدرت آمريكا نيست، به گسترش آن كمك کند. مهمتر آنكه اگرچه بوش مطمئنا درست مى‌گويد كه تنها تعداد اندكى از مردم خواهان زندگى تحت حكومت ديكتاتورها مى‌باشند، اما بايد دانست كه بنيان نهادن يك نظام دموكراتيك، دشوار است. بيشتر مردم در بلندمدت با نظر بوش موافقت مى‌كنند كه نهايتا دموكراسى غلبه خواهد يافت، اما تجربه تاريخى يا تئورى علوم اجتماعى دلايل بسيار اندكى براى اثبات سريع و راحت بودن اين تحول در دست دارند.

  اضافه بر آن، اگر قرار است تلاش‌ها و اقدامات مقتضى براي دوره‌اى طولانى دوام داشته باشند، بايد جامعه و نظام سياسى امريكا به آن متعهد باشند. اما به نظر مى‌رسد كه احتمال عملى شدن اين تعهد وجود ندارد. همه مى‌خواهند كه دموكراسى در خارج مستقر شود اما اگر اين تلاش‌ها منجر به مشكلات گردد و هزينه‌هاى زيادى را تحميل كند و توسط رژيم‌هاى ضدآمريكايى، ناامنى ايجاد كند، احتمال تحمل تداوم اين تلاش‌ها توسط جامعه داخلى وجود ندارد. نظام سياسى آمريكا براى حمايت از يك سياست خارجى فعال ساخته نشده است، چيزى كه بوش به شدت آرزو دارد كه كاش اينگونه بود. اگرچه احتمال موفقيت آزمايشى كه بوش انجام داده، وجود ندارد اما برخى از اميال تحول‌طلبانه، به خاطر ريشه‌هاى عميق آنها در جهان‌بينى آمريكا و همچنين هژمونى آن، همچنان ادامه خواهند يافت. اينك چگونگى ايجاد تعادل بين آنچه مطلوب است با محدوديت‌هاى يك جهان سركش، چالش روساى‌جمهور پس از بوش است.

  منابع

-  ----(2004), The 9/11 Commission Report (New York: W.W. Norton). 
   - Boyle, Michael(2004), Utopianism and the Bush Foreign Policy, Cambridge Review of International Affairs 17, no.1.
   - Bruni, Frank(2001), For President, a Mission and a Role in History, New York Times, September 22.
   - Erickson , Steve(2004), George Bush and the Treacherous Countiy.
   - Gaddis ,John Lewis(2004), Surprise, Security, and the American Experience (Cambridge: Harvard University Press).
   - Gaddis ,John Lewis(2005), Strategies of Containment, rev. and ext. ed. (New York: Oxford University Press).
   - Galbraith, John( 1960), The Turbulent Frontier as a Factor in British Expansion, Comparative Studies in Society and History2,no. 1.
   - Gause ,F. Gregory(2005), Can Democracy Stop Terrorism? Foreign Affairs 84, no. 5(September/October 2005).
   - Harding, James(2003), Growing Divide Between the Bushes, Financial Times, March 20.
   - Hartz, Louis(1955), The Liberal Tradition in America (New York: Harcourt, Brace, and World).
   -
http://millercenter.virginia.edulscripps/diglibrary/prezspeeches/ reaganlrwr_1982_0608.html. http://www.state.gov/secretary/rm12006/59306.htm.
   -
http://www.state.gov/secretary/rm!2006/59408.htm.
   -
http://www.theamericanpresidency.us/1953hst.htm;
   -
http://www.fordlibrarymuseum.gov/library/speeches/750459.htm.
   -
http://www.whitehouse.gov/news/releases/2002/02/20020218.html.
   -
http://www.whitehouse.gov/news/releases/2002/03/20020321-6.html.
   -
http://www.whitehouse.gov/news/releases/2005/01/20050120-1.html.
   -
http://www.whitehouse.gov/nsc/nss/2002/nss.pdf.
   - Ikenberry, John(200 1), After Victory: Institutions, Strategic estraint, and the Rebuilding of Order After Major Wars (Princeton, N.J.: Princeton University Press).
   - LA Weekly, February 13.
   - Mueller, John(2005) Six Rather Unusual Propositions About
   - Sestanovich, Steven(2005), American Maximalism, Nationad Interest, no. 79 (Spring)
   - Terrorism, Terrorism and Political Violence 17, no. 4.
   - Williams, Michael(2005), What Is the National Interest? The Neoconservative Challenge in JR Theory, European Journal of Intern ational Relations 11, no. 3 (September).

پاورقی‌

1.        رابرت جرویس، با توجه به اینکه مقاله حاضر از منظر آمریکا به جهان تقریر شده، از جهات متعدد دارای ایراد بوده و صرفا از جهت انعکاس این نوع دیدگاه‌ها چاپ می‌شود. قضاوت‌های هنجاری این مقاله درباره اسلام، تروریسم، ایران و رژیم صهیونیستی بیانگر دیدگاه‌های فصلنامه نمی‌باشد (فصلنامه راهبرد یاس). منبع:
The Remaking of a Unipolar World, The Washington Quarterly, summer 2006

2.        چنين موضعى، ادعاى اثبات نشده دولت امريكا است كه بهره‌بردارى تبليغاتى منفى‌اى را عليه جمهورى اسلامى ایران، ایجاده کرده است(م).

· رابرت جرویس (Robert Jervis یکی از چهره‌های آکادمیک قدیمی در روابط و امنیت بین‌الملل است که تمرکز اساسی مطالعاتی‌اش را بحث «برداشت و سوبرداشت» در روابط بین‌الملل شکل می‌دهد. آثار وی در این حوزه، عملا باعث وقوع انقلاب در مطالعه تصمیم‌سازی در سیاست خارجی گردید. دو کتاب اصلی وی در این زمینه عبارتند از: «منطق تصاویر در روابط بین‌الملل» (1970) و «برداشت و سوبرداشت در سیاست بین‌الملل» (1976). وی در این آثار تلاش دارد تا به بررسی تاثیر تصورات و ادراکات دولتمردان در نحوه مواجهه آنها با یکدیگر بپردازد. بااین‌حال، کتاب مهم وی با عنوان «آثار سیستم: پیچیدگی در زندگی سیاسی و اجتماعی» (1977) نشان داد که وی علاوه بر حوزه سیاست بین‌الملل، استادی تمام‌عیار در حوزه علوم اجتماعی نیز می‌باشد. وی در سال 2001 رئیس «انجمن علوم سیاسی آمریکا» بوده است.
بسیاری از آثار متاخر جرویس درباره «دکترین بوش» است که وی با نگاهی شدیدا انتقادی به آن می‌نگرد. مقاله حاضر را می‌توان ازجمله آثار وی در نقد و بررسی ریشه‌ها و روندهای موجود در دکترین بوش به‌حساب آورد. جرویس در این مقاله به‌دنبال پاسخ به این سوال اساسی است که چرا دکترین بوش به‌دنبال تخریب نظم جهانی است که پیش‌تر توسط خود آمریکا تاسیس گردیده است. (مترجم)

 نویسنده: رابرت جرویس- ترجمه محمد جمشیدی به نقل از فصلنامه راهبرد یاس ۱۳۸۷

نوشته شده توسط دکتر علیرضا رضائی در |  لینک ثابت   •