بدترين لحظات آمريكا- مصاحبه با زبگينو برژينسكي
ترجمه: امير ايرانشهر در شهروند امروز
مصاحبه كوتاه زير را موسسه NPQ با زبگينو برژينسكي، مشاور امنيت ملي جيمي كارتر به مناسبت انتشار كتاب «يك گزينه؛ تسلط جهاني يا رهبري جهاني» در تابستان 2004 صورت داده است.
تز نهايي شما در كتابتان اين است؛ «فهم اين نكته براي رهبري آمريكا ضروري است كه در عصر جهاني بيداري سياسي و آسيبپذيري بينالمللي مشترك، امنيت صرفا مبتني بر قدرت نظامي نيست بلكه همچنين مبتني بر فضاي غالب بر آرا و عقايد و تعريف سياسي هيجانات اجتماعي و نيز تمركز بر نفرتهاي متعصبانه است. با توجه به تصاويري كه از زندان ابوغريب منتشر شد و به هزيمت رفتن تلاشهاي آمريكا در عراق آيا آمريكا نبرد براي تسلط بر فضاي آرا و عقايد جهاني را از دست نداده است؟ آيا آمريكا خود را در كانون نفرتهاي جهاني حتي بيش از آمريكاي قبل از 11 سپتامبر قرار نداده است؟
آري از آن رو كه آمريكا مطمئنا خود را به نحو خطرناكي مصدوم ساخته است و نه از آن جهت كه اين نبرد، نبردي پايانناپذير بدون يك پيروز يا يك بازنده نهايي است. آمريكا بايد جبران مافات كند. اگر اين مهم را انجام ندهد فروپاشي فزآينده جايگاه آمريكا رهبري ما در جهان را به سمت شكست و جهان را به سمت هرجومرجي مشدد سوق خواهد داد. در كل تاريخ آمريكا نگرش جهانيان به ايالات متحده هيچگاه به اندازه امروز خصمانه نبوده است. در گذشته و به ويژه در ايام جنگ سرد امواج آمريكاستيزي عمدهاي كه معمولا در تعاطي با جنبشهاي چپگرايانه بود وجود داشتند. اما امروز آمريكاستيزي يك جهاننگري متقاعدكننده است كه هم چپها آن را در آغوش ميكشند و هم راستها. با كمال تاسف عمده اين جهاننگري آمريكاستيزانه محصول اعمال خودمان است. اين صرفا زاييده سياست دولت بوش در مورد عراق نيست. از زمان آغاز جنگ سرد در 50 سال پيش، دولت بوش نخستين دولت در آمريكاست كه ميانهروي پيشه نكرد، سياست دوحزبي دو فاكتور را ناديده گرفت و به جريان عمده سياسي در آمريكا پشت كرد اما در مقابل اصول افراطگرايانه را در آغوش كشيد. ناگزير از دل اين خطمشيهاي افراطي دولت بوش، بيباكي زاييده شد و اين حقيقتي است كه ما امروزه شاهد آن هستيم.
شما در باب جاذبههاي جهاني جامعه باز آمريكا همچون دموكراسي و احترام به حقوق بشر نوشتهايد. اما بسياري همچون چين و كشورهاي عربي در رفتارهاي آمريكا نفاق مشاهده ميكنند. بدرفتاري و اذيت و آزار نسبت به عراقيها توسط نيروهاي آمريكايي به چه ميزان به اعتبار و شهرت آمريكا ضربه وارد ساخته است؟
بسيار زياد. براي سالها و حتي در دهه 1970 كه حقوق بشر جايي در سياست خارجي آمريكا نداشت من بر آن تاكيد ميكردم، من همواره منتقد سياست بوش در مورد عراق بودهام حتي زماني كه بسياري از دموكراتها سكوت پيشه كردند و حتي برخي از ايشان آتشبيار جنگ عراق شدند. هنگامي كه برخي از ناقضان فاحشتر حقوق بشر چنين استدلال ميكنند كه آمريكا نيز همچون آنها ناقض حقوق بشر است اين نكته محوري در اين بحث را فراموش ميكنند و آن اينكه آنچه در ابوغريب گذشت در مقياسي بسيار گسترده و بهطور روزانه در گولاگهاي مختلفي در سراسر جهان به وقوع ميپيوندند. تفاوت اما در اين است كه چنين جناياتهاي ساديستياي در جاهاي ديگر دنيا معمولا آشكار نميشوند و دغدغه حكومتها نيستند. اما در آمريكا نسبتا در چند ماه گذشته اين جرائم آشكار شدهاند و با تحقيقات باز و مجازاتهاي قريبالوقوع به آنها واكنش نشان داده شده است.
واقعيت اما اين است كه آمريكاييها آنچه در نقض حقوق بشر انجام دادهاند را عريان ساخته و سناتورهاي آمريكا در آن زمينه تحقيق ميكنند و اين تنها رئيسجمهور آمريكا كه من منتقد سرسخت وي هستم بود كه از آنچه در ابوغريب رخ داد عذرخواهي كرد و اين تنها آمريكاييها بودند كه از به مجازات رسيدن خاطيان مطمئن هستند. اين واقعيتها در مورد نقض حقوق بشر در هيچكدام از كشورهاي عربي، چين و روسيه مشاهده نميشود.
جنبه ديگري از آمريكا نيز هست كه شما آن را چندان براي تصوير آمريكا در خارج مفيد و داراي جذبه نميدانيد و آن فرهنگ تودهاي آمريكاست كه شما آن را «سكولاريسم افسارگسيخته» و «سمبل وفور و بيبندوباري» ناميدهايد. آيا درصدر مسائل حقوق بشر ضرورتا تضادي ميان ليبراليسم هيجانانگيز و فرهنگ تودهاي پست مدرن آمريكايي كه توسط رسانهها در دنيا توزيع ميشود و فرهنگ محافظهكار اجتماعي اسلام وجود ندارد؟
آيا هنگامي كه آيتالله سيستاني و پيروانش در عراق جانت جكسون را ميبينند در حالي كه در صحنههاي تئاتر عالي آمريكا عريان ميشود، اين موجب تحريك بيشتر هيجانات آمريكاستيزانه نميشود؟
مثال شما به واقع با توجه به آنچه در آمريكا ميگذرد و از طريق رسانهها راهي به ساير جهان مييابد بسيار ملايم و معتدل بود. صحنههاي مبتذلتري حتي در رسانههاي بعدازظهرهاي آمريكا نيز وجود دارد. بسياري از وجوه و شقوق فرهنگ آمريكايي كه بايد هماكنون به آنها اذعان كرد به لحاظ اخلاقي زننده، عوامانه، تنفرآميز و اهانتآميزاند. نتيجه اينكه بدون شك اين بيبند و باري شكافهاي فرهنگي در جهان را تشديد ميكند. آمريكاييها از آنرو كه ما در جايگاهي نيستيم كه از ساير فرهنگها به خاطر اصول مذهبي يا دغدغههايشان در مورد روابط جنسي انتقاد كنيم بايد اين واقعيات را بپذيريم. فروتني و درجه خضوع ما آمريكاييها در زندگيمان مواجهه با اين واقعيات را گريزناپذير ميسازد. اما اينها هم نافي اين واقعيت نيست كه گرايشي جهاني به آزادي و دموكراسي بيشتر وجود دارد. هنوز در بسياري از ابعاد، آمريكا طلايهدار اين گرايشهاي جهاني است.
شما در كتابتان هشدار دادهايد كه انزواي سياسي آمريكا ممكن است به ظهور يك ضدجريان منجر شود. به نظر من سه گزينه براي اين ايده ظهور يك ضد جريان وجود دارد؛ اولي چين باثبات در حال ثروتمند شدن است. دومي فرهنگ زندگي اروپاييهاست كه الگوهاي فرهنگ تودهاي مصرفي آمريكا را رد ميكند و سومي اسلام سياسي است كه نافي جريان سكولاريسم جهاني است. با توجه به خسارتهايي كه از جانب سياست خارجي بوش به آمريكا وارد شده آيا هيچكدام از سه ضدجرياني كه برشمردم در انگاره شما جايي دارند؟
هر سه گزينهاي كه شما مطرح كرديد محدوديتهايي دارند. اين گزينهها نميتوانند به مثابه آيينهاي جهاني مورد پذيرش واقع شوند. هم فرهنگ چيني و هم اروپاييها درونگرايند و فراسوي منافع خويش قادر به ايجاد هيجانات سياسي نيستند. اسلام سياسي اگرچه شور و هيجان ايجاد ميكند اما تا زماني كه توسط وجوهي از تغييرات جهاني در اسلام همراهي نشود، به آييني جهانشمول بدل نخواهد شد. اسلام سياسي اگرچه به معدودي انگيزه ميدهد اما محتملا قادر به بسيج بسياري از جوامع غيراسلامي نيست. ضدجرياني كه من از ظهور آن واهمه دارم تلفيق نفرت جهاني عليه جهانيسازي- به مثابه فرآيندي كه اغنيا در آن بر ضعفا حاكم ميشوند- با آمريكاستيزي فزايندهاي است كه آمريكا را نهتنها به عنوان موتور اين جهانسازي ناعادلانه بلكه به مثابه آبشخور امپرياليسم فرهنگي و سياسي مينگرد. اين جريان معكوس به طور همزمان براي مردم آسيا، آمريكاي لاتين، اروپا، آفريقا و روسيه جذاب است.
اين گزينه از آن رو برايم متحمل است كه آمريكاستيزي شدادي كه هماكنون شاهد آن هستيم منبعث از روش بغايت غلط دولت بوش در مورد ارائه ادله جنگ عراق به جهانيان و نيز هدايت غلط خود جنگ است.
استراتژي آمريكا براي ممانعت از ظهور چنين ضدجرياني چه بايد باشد؟
آمريكاييها بايد نسبت به آنچه كه بعد از 11 سپتامبر رخ داد هوشيار باشند. آن حادثه همه ما را شوكه كرد اما گروه اندكي با عقايدي افراطي از اين شوك بهره برده و سياست خارجي آمريكا را به سرقت بردند. اين افراطيون با غرور و نفرت عظيمي نسبت به سايرين با خطمشياي وارد عمل شدند كه ما را از ساير جهان منزوي ساخت؛ انزوايي كه به تعبير من پيش از اين سابقه نداشت. آمريكاييها بايد 60 سال موفقيت در سياست خارجي آمريكا را به مثابه طرد افراطگرايي دستچپي و دستراستي به ياد بياورند. متعاقب 11 سپتامبر يك گروه از افراطيون استراتژيست با تمايلاتي مسيحايي بر رئيسجمهور مستولي شدند و به پيچيدگيهاي جهاني وقعي ننهادند. اعمال رو به تزايد ايشان خسارتهاي غيرمنتظرهاي به منافع بلندمدت آمريكا وارد آورده است. به اين دلايل است كه من كتابم را يك گزينه نام نهادهام. آيا آمريكا ميخواهد به موفقيتهاي سابقش در رهبري جهاني بازگردد يا با تعقيب افراطي ايده تسلط بر جهان دست به خودتخريبي بزند؟

